می خواهم توی همین لحظه بمانم. می خواهم توی همین لحظه غوطه بخورم و غرق شوم. توی لحظه ای که ساعت پنج عصر پ از خواب روی میز کتابخانه بیدارم کرد و سرم را آوردم بالا و روی صفحه ی لپ تاپ اسم تو را دیدم که همان لحظه گفته بودی: سلام. بعد از چند وقت؟ نمی دانم. جان شمردن روزها را ندارم. حالا یک ساعت از آن لحظه گذشته و تو رفته ای و بر هم نمیگردی و من هی دلم می خواهد آن لحظه را دوره کنم. مکالمه تمام شده و من دوباره پرت شده ام در تو. که البته پرت شدن در تو، از سلامت شروع نشد، سلامت تنها مرا کمی بیشتر بالا و پایین کرد، مثل موج بزرگی در دریا. از صبح شروع شد که کسی را در درمانگاه شبیهت دیدم. رو به رویم نشسته بود و تمام لحظه های انتظاری که نوبتم شود و بروم داخل را به تو فکر کردم. یا شاید از روز قبلی شروع شد که گاف گفت تصویر ذهنی قشنگی ساخته ام و من از تو گفتم که اولین نفری بودی که تصویرهای ذهنی ام را دوست داشتی، که یادم دادی دوستشان داشته باشم و ازشان بنویسم. یا شاید از روزهای پیش ترش، یا شاید از همان لحظه های عصر امروز که روی میز کتابخانه داشت خوابم می برد و داشتم توی سرم از تو می نوشتم. چه می نوشتم؟ کم و بیش یادم می آید و نه کاملا. شاید می نوشتم که هنوز از تو عبور نکرده ام و هنوز گاهی چشمم توی خیابان ها دنبال شبیه های تو می گردد. جملات بهتری بود. اما هیچ یادم نیست. فقط کلمه ی «هنوز» را یادم است. دلم می خواهد با هیچ کس دیگر حرف نزنم که طعم همان حرف ها بماند توی سرم. دلم می خواهد غرق بمانم. مثل همان لحظه هایی که بین خواب و بیداری و خلسه داشتم توی سرم از تو می نوشتم و به تو فکر می کردم و بعد خوابم برد و بیدار شدم و اسمت را روی صفحه ی روشن دیدم که بعد از هزار و یک سال به من گفته بودی: سلام.
پ.ن:
خوب است که اینجا را هم قاطی همه ی چیزهای دیگر یادت رفته و نمی خوانی.
پ.ن۲:
حرف های دی نودوهشت چیزهای دیگری باشد. چیزهای دیگری ست که هنوز تنها فرصت نکرده ام بنویسمشان. اما می نویسم. حرف هایی که بوی خون می دهند و رنج هایی که باید در تاریخ ثبت شوند.
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده