خرید بک لینک

پرسه در مه رو که بعد از سال ها دیدم، یادم افتاد چقدر آدم آشغالی شدم. من آدمی بودم که می خواستم خلق کنم اما دنیایی واسه خودم ساختم و خودمو توش گیر انداختم که خلق کردن هیچ کجاش نبود. کارکردن بود، تعامل داشتن بود، گسترده کردن دایره آدم ها، تجربه ی چیزهای مختلف، افزایش مهارت، رزومه جمع کردن(!)، مطرح شدن و شروع چیزهای تازه تر و پرورندون خیالِ کمک کردن. اما خلق کردن؟ نه. خلق کردن هیچ جاش نبود.

تصور می کنم خلق کردن، فارغ بودن می خواد. یک جور بی اهمیتی به جهان. یک دنیای اضافه که خودت رو توش ساعت ها تنها گیر بیاری و حبس کنی. بتونی بخونی. بخونی. ببینی. بشنوی. بشنوی. بذاری فکرت راه بره و بهش فقط جولان بدی و توش قدم بزنی... نه که پرش کنی با چیزهای مسخره. با اخبار لحظه به لحظه و خنده ها و حرف های صدمن یک غاز آدم هایی که حتی نمی شناسی و تصویرهایی که هیچ سودی بهت نمی رسونن جز اینکه جیبت رو خالی می کنن.

من جنون امین رو می فهمم... اما انگار دیگه سهمی ازش ندارم. حالا دنیایی واسه خودم ساختم که خلق کردن هیچ جاش نیست. شدم یه تکنسین. می تونی هر موقعی بیای و هر کاری که به نظرت می رسه رو بهم بسپاری، به شرطی که من بهش علاقه داشته باشم، و بعد چند روز مطمئن باشی که حداقل بخشی از کار رو به خوبی انجام دادم. خب... به این می گن یه تکنسین... کسی که می شه هر کاری رو بهش سپرد و بهش تا حدی اعتماد کرد. اما خلق کردن؟ نه. حتی کسی بهش فکر هم نمی کنه. من دور موندم از این جنون. باید برگردم؟ نمی دونم. باید برگردم...

پ.ن:

زیاده روی کردم. آدم «آشغال»ی نشدم. حتی نمی تونم بگم چیزی شدم که نمی خواستم. اما مطمئنم همه ی چیزی نشدم که می خواستم...

پ.ن۲:

موسیقی پرسه در مه. هرچه کردم آپلود نشد. بعدا دوباره سعی می کنم.

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: جمعه 23 اسفند 1398 ساعت: 17:30

صفحه بندی