کاش هنوز سیستان بودم. کاش بم بودم. کاش توی قطار کرمان بودم. کاش هنوز توی قطار همون شبی بودم که داشتیم برمی گشتیم. که از همه ی حس ها به مقدار متناسبی داشتیم و آروم بودیم. خوب بودیم. حاضر بودم همون شب کش بیاد. کش بیاد. کاش برنگشته بودم. کاش همه چی شروع نشده بود. ادامه پیدا نکرده بود. کاش مجبور نبودم ادامه بدم. زندگی کنم. تصمیم بگیرم. من از اینکه تصمیم بگیرم متنفرم. همه ی زندگیم بهم زهر می شه. سیر میشم از همه چی. کاش هنوز بم بودم. کاش رها بودم. رها رها رها...
۰۲:۲۳
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده
تاريخ: سه
شنبه
27 فروردين
1398 ساعت: 18:28