خرید بک لینک

در غروب ابری آخرین روز خودم را تنهایی میرسانم سر کوه. بام شهر. توی باد و باران و رعدوبرق ِسر پاییز. شوق کهنه دوباره توی چشمهایم پیدا میشود و میدوم و دوباره در دویدنم صدای خندهٔ پاهایم را میشنوم. صدای خندهٔ خودم را. سربالاییها را میروم بالا. باران آنقدر تند میشود و آنقدر طولانی میبارد آن انتها که همهچیز مجبور شوند تویش شسته شوند. هرچه یأس هست و بیحوصلگی و حسرت یادم میرود. دلم به خودم گرم شده باز و دلگیری اصلا یادم نمیآید چه شکلی هست. فقط شوق یادم هست. فقط این یادم هست که سیصدوشصتوپنج روز گذشته هی خواستم بروم بالا، و بالاتر، و هیچوقت بسام نبود. میخندیدم و در تاریکی خودم را میکشاندم بالا و بسام نبود. از بیستسالگی همین یادم مانده. جایی پناه میگیرم و نورهای کوچک و مهگرفتهٔ شهر را نگاه میکنم. از هدیهای که صدمین شب به خودم دادم، راضیام. از جوری که آخرین روز گذشت. از اینکه هنوز خودم را دارم و میتوانم دیوانگی بریزم توی زندگیم و زنده شوم. زیر باران تندی که هنوز بند نیامده، آخرین سیگار توی جعبهام را روی سر شهرِ محو دود میکنم، میخندم، و با مهربانی خیلی کمسابقهای به خودم میگویم: تولدت مبارک.

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 18:04

صفحه بندی