رهایم نمی کند. سرگیجه، چشم درد، ضعف و بی حالی، بی حوصلگی، یک سردرد همیشگی در پس زمینه. آزمایش ها هیچ چیزی نشان نمی دهند. همۀ تلاش های این سال ها در راستای بی توجهی به بدنم بی نتیجه بوده و سالم سالمم. همه چیز نرمال است. پس این چیست که رهایم نمی کند؟ یا اگر هم می رود چند روز بعد بر می گردد. یادم رفته عادی بودن چه شکلی ست. گرفتن عینک و قرص تازه و بی ارتباطی هم اثر چندانی نکرده است. سکوت شب کمی نجاتم می دهد. سکوت شب و نسیم کم جان خنکی که از لای توری می وزد و صدای ضعیف جیرجیرک هایی در دوردست. دمنوش سیب، کمی گلاب، یک چوب دارچین. و زمزمۀ نوای حزن انگیزی زیر لب. یا بنان، یا این شعر تازه، اگر ماه بودم به هرجا که بودم سراغ تو را از خدا می گرفتم*...
بساط نجاتم ساده است. ساده و کوتاه. گاهی گریه ام می گیرد. به شدت. روانکاوم می پرسد وقت گریه به چه چیزی فکر می کنی؟ هیچ. به هیچ. این جوابی ست که بارها داده ام. باور نمی کند که سرم خالی باشد. تهی. دیروز جایی خواندم: کاش قالب تهی نکنی. خیلی سعی می کنم قالب تهی نکنم و راستش خیلی خسته ام. خیلی. باید خوابم ببرد و به اندازه بخوابم. بعد همه چیز بهتر است و درد کمی رهایم کرده است.
خوب نیست که اینجا پر شده از ناله. این را همیشه می گویم، نه؟ بهتر است دیگر بپذیرم که چه وقت هایی توان دارم برای اینجا بنویسم.
البته که اوقات خوش هم کم نداشته ام. اوقات آرام. اوقاتی که خندیده ام. که توانسته ام رویا بچینم. اما برمی گردد. این ضعف مدام برمی گردد و من هیچ جوابی برایش ندارم. این چیست که رهایم نمی کند؟
پ.ن:
دوست دارم بروم. بروم در دشت و بیابان به آدم هایی بر بخورم که شاید نجاتم بدهند. کاش کار بچه های مدرسه تمام شده بود. کاش پاگیر نبودم. دیگر از هرچه تعهد است بیزارم. دلم می خواهد بروم. آزاد و رها. مثل پرنده ای کوچک و جوان و کم جان...
* بشنوید.
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده