خرید بک لینک

برف میبارد. من دنبال قرص سرماخوردگی میگردم. تو به بیرون میروی. با سبزیجات تازه برمیگردی. سوپ میگذاری. شلغمهای خالیشده را پر از عسل میکنی. این را از خودم یاد گرفتهای. ما یک سال و هفت ماه است که حرف نمیزنیم. من تو را ندارم. تو خیال میکنی من را داری. شاید همینقدر از من برای تو کافیست. همین سایهای که شبها بیدار منتظرش بنشینی تا برگردد. صبحها برایش نان تازه بگذاری. سوپ بپزی. حواست به گرمای اتاقش باشد. به تمیزماندن لباسهاش. بدون حرف. بدون نگاه. بدون اینکه بدانی توی زندگی این سایه چه میگذرد. من ولی تو را ندارم. هیچ قدری از تو را ندارم. اینها برای من نیست. برای توست. گاهی احساس میکنم که دیگر هرگز قلبم تحمل این غم را ندارد. و برف هنوز میبارد.

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 15:22

صفحه بندی