خرید بک لینک

شب ششم بهمنه. توی قطارم و شاید نزدیک ده کیلو بار رو دارم تنهایی جابهجا میکنم. از شهری به شهر دیگر. یه عالمه دفتر و اسناد از دههٔ بیست و سی آقاجون، تا کتابهای دههٔ چهل و پنجاه عمو بزرگه، تا نامههای دههٔ شصت عمه. تا شاخههای درخت زیتون، تا تکههای دیوار آبی، تکهٔ سقف، کاشیهای حیاط، و چند تکه آجر. دیوانهام. عمیقاً احساس دیوانگی میکنم اما حداقلش که جنونم رو زندگی میکنم. تا قطرهٔ آخرش، که چیزی تهش نمونه. خوشحالم که از درد فاصله نگرفتم، شیرجه زدم درونش، دستوپا زدم و فرود اومدم روی زمین واقعیت. اینطوری زندهترم، همینطور که با این جنون خندهدار در آسمان زندگی بالبال میزنم.

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: پنجشنبه 13 بهمن 1401 ساعت: 13:56

صفحه بندی