امشب هیچ شمایل زندهها رو نداشتم و تو فکر بودم که این ساعتها چطور نفسکشیدن رو تاب بیارم، که برادرم برام 1ی درست کرد تا نزدیکش گرم شم و با عطر بهارنارنج آروم بگیرم. خواهری دارم که با همهٔ نبودنهام باز هم دوستم داره و بعضی شبهایی که کمجونم و درمونده، منو در آغوشش میگیره و نوازشم میکنه. با خودم فکر میکنم که تمام دلخوشی و نقطهٔ پیوند من با زندگی در سالهای آینده همینها خواهند بود. وقتهای سرخوردگی و ناامیدی، وقتهایی که آدمها قالت میذارن، وقتهای شکست، وقتهای نشدن. چطور همهٔ اینها رو تاب بیارم اگر اینها دورم نباشن؟
اون خاله- عمهٔ پیر یا میانسالی میشم که تنها زندگی میکنه و جوونترها میان پیشش و بهش زندگی میبخشن. از الان تا همیشه...
کاش تونسته باشم خونهٔ باصفایی دستوپا کنم تا اون وقت. توی یه آپارتمان بیریخت و کوچیک نباشم، تو یه خونهٔ آجربهمنی باشم که بالکن هم داره. اگه تا اون موقع چیزی از این خونهها مونده باشه. اگه من هم مونده باشم.
نفسم هی گیر میکنه توی سینه امشب.
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده