خرید بک لینک

افسردگی عجیبترین چیزیست که دارم تجربه میکنم. آنقدر که شبیه هیچچیز نیست. شبیه چیزی که انتظار داشتی نیست. شبیه تصویرهایی که وجود دارد نیست. آنقدر که حس میکنم شخصیست، هربار تازه است در عین کهنگی، و آنقدر که فکر میکنم برای هرکسی فقط شکل خودش تجربه میشود. گاهی فکر میکنم که دلم میخواهد دربارهاش بنویسم، دور از جان، شبیه کسانی که سرطان دارند و درباره مواجهشان با بیماری مینویسند. در عین شایعبودن و دمدستیبودن این بیماری، فکر میکنم هنوز آن شکلی که واقعاً هست به آن پرداخته نشده. 

دلم برای نوشتن تنگ شده. برای نوشتنهای واقعی که از تو جان بگیرند و آدمها بخوانندشان. برای کلمهها و تعبیرهایی که از سرانگشت بریزند و سرریز شوند و بعد تو با خطکش جابهجایشان کنی، توی جملهها و پاراگرافها بچینیشان، تمیز و مرتبشان کنی، قربانصدقهشان بروی، باهاش دعوا کنی، روزگار بگذرانی، و بعد روانهشان کنی. برای تکههایی از خودت که بیاوری روی کاغذ. خلاصه شدهام در توییتها و استوریها و گاهی جملههای کوچک کانال کوچکم. در پستهای ناگهانی وبلاگ که فقط برای خفهنشدن و بدون فکر نوشته میشوند. در تولید محتوای پستهای اینستاگرامی. من مطمئنم که میخواستم چیزی بیش از این باشم. نمیخواستم؟ دلم برای نوشتن تنگ شده.

افسردگی عجیبترین و پیشبینیناپذیرترین چیزیست که دارم تجربه میکنم. امشب با خودم فکر کردم آخرین باری که از یک "جمع" به خانه برگشتم و جانم پر از انرژی بود و حالم خوب، کی بود؟ هرچه فکر کردم یادم نیامد. خاطرهاش در یادم بود، میدانستم که زمانی چنین چیزی را تجربه میکردم، اما یادم نیامد کی. یادم نیامد چطور. 

این روزها اغلب آرامم. شاید هم کرختی و رخوت داروست که اثر کرده. گاهی اضطرابهایی را تجربه میکنم و میگذرند. از شدت فاصله دارم. از به شدت غمگین بودن. از به شدت خوشحال بودن. از به شدت ترسیدن. از به شدت مطمئن بودن. میدانم که برای عشق و رفیق ازدستدادهام غمگینم. که برای موضوعی که رویش کار میکنم خوشحالم. که برای پروژهام نگرانم. که درباره آیندهام نامطمئنم. اما از شدت فاصله دارم. روی خط کرختی ایستادهام و داروها دستهایم را بالا و پایین نگه داشتهاند تا مثل قبل احساسات و هیجاناتم به زمین و آسمان پرتابم نکنند. تا کمتر زخمی شوم. البته هنوز میتوانم تکیه دهم به شوفاژ و لااقل این چیزها را بنویسم. این خوب است، نه؟ لابد خوب است...

قدیمها که بازار وبلاگنویسی داغ بود، ما دور هم خیلی از این حرف میزدیم که بدون مخاطبهایمان چیزی نیستیم. که اگرچه فرار میکردیم از دست آشناها و میترسیدیم از بیهوا خواندهشدن، اما میدانستیم که به امید خواندهشدن مینویسیم. بدون خواندهشدن نوشتن بیمعنا میشود. خصوصیترین حالتش این است که در دفتر خاطراتمان مینویسیم، اما آن موقع هم لابد فکر میکنیم به آینده خودمان که روزی برود سر وقت نوشتهها و بخواندشان. یک جورهایی نامه به آینده است. نیست؟

این است که با خودم فکر کردم اگر این یادداشت را برای دوستان نزدیکم استوری بگذارم، کار لوسی کردهام؟ در ظاهر شاید، اما در باطن خیلی هم به نظرم بیراه نمیآید. دلم برای نوشتن تنگ شده و یادم آمده که آدم مینویسد به امید خواندهشدن. زخمهایم را دست گرفتهام و کلمه میکنم، شاید این هم راه من باشد برای بهبود یافتن، برای گذر کردن. کمی عجیب به نظر برسد شاید. اما مقاومت مقابل خود بیهوده است. این را میدانم.

خیلی وقت است که این را میدانم و هر ساعت سعی میکنم که شمشیر جنگم را زمین بگذارم. 

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: سه شنبه 19 بهمن 1400 ساعت: 17:18

صفحه بندی