خیلی خستهام نل. یعنی بیمار شدهام؟ شواهد اینطور میگوید. گرفتگی گلو و سردرد و چشمدرد و درد بدن. و خستگی، خستگیای که هرگز نمیگذرد. منتها این دردهای جسمی آنقدر سبک و گذرا بودند که آدم باورش نمیشود ویروس باشد. اما میگویند این سویهی جدید همین شکلیست و باید مراقبت کرد. مراقبت کردهام و در بستر ماندهام. از تو چه پنهان نل عزیزم، که به این استراحت خیلی نیاز داشتم. هنوز هم دارم. ولی هنوز آسوده نیستم. متن روزنامه و موسسه و مشق تدوین مانده. کثافت از سر و روی اتاق بالا میرود، جان ندارم تمیزش کنم. کمی که بلند میشوم و راه میروم میفهمم هنوز کمجانم. دلم استراحتی میخواست که اینجا تمیز باشد. پاکیزه و آسوده. میبینی؟ این فرزند آدم هیچوقت راضی نمیشود.
این روزها با پ زیاد تلفنی حرف میزنم و این خوب است. پ صمیمیترین دوستم است و سالها بود نمیتواست تلفن حرف بزند. حالا میتواند و خیلی بهمان خوش میگذرد.
نمیدانم چی میخواستم بگویم نل. نمیدانم چی میخواستم بنویسم و چرا مینویسم. گمانم این دلتنگی پنهانیست که آدم را به این کار وا میدارد. امیدوارم خوب باشی. روشن، شبحوار، سالم، و از محبت من در قلبت محافظت نمایی.
شب بهخیر.
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده