خرید بک لینک


خشمم را تسکین می بخشم. تسکین های آنی و موقتی. تسکین هایی که حواست را از اخبار پرت کند و فکر کنی هنوز چیز گرمی برای چنگ زدن داری. پناه بردن به پ و خنده ها، جمع شدن پیش رفقا، چرخ زدن در شهر، حرف زدن از اوضاع با بقیه. بیست و چهار ساعت گذشته را پیش بقیه سر کرده ام و فکر می کنم که کاش انزجار و کلافگی و خشم و غمم را بدون سوپاپ نگه می داشتم تا تبدیل به چیزی شود. به کاری یعنی. بلند شوم بروم آبادان. دوم خرداد ساختمان متروپل فروریخته. هیچ وقت فکرش را نمی کردم یک پلاسکوی دیگر تکرار شود. اما شده. شده و جگرگوشه های مردم مانده اند زیر ده طبقه آوار و هوای آنجا پر از خاک است و اینترنش را قطع کرده اند و ماشین های ضد شورش فرستاده اند و پوشش خبری اش در تلویزیون را به چند ساعت تقلیل داده اند. مردم شهردار را کتک زده اند. مالک و متخلف اصلی ساختمان را فراری داده اند. یک روز گفتند دستگیرش کرده ایم و یک روز دیگر گفتند مانده زیر آوار. دلم می خواهد بلند شوم بروم آبادان. این همه نظاره گر بودن دارد دیوانه ام می کند. این همه هیچ کاری نکردن. مگر نمی گویم کار من ثبت است؟ کدام ثبت؟ چه کار دارم می کنم؟ تهران تعطیل شده. شاخص آلودگی هوا روی چهارصد پانصد است. چشم، چشم را نمی بیند. اما انقدر هفته های پیش که گرانی ها شروع شده بود و شهرکرد و خوزستان اعتراضات بود، اینجا را ناگهانی و بی دلیل و به بهانه آلودگی هوا تعطیل کردند، که نمی دانیم واقعا دلشان به حال ما سوخته یا اتفاق دیگری در جریان است. چند روز پیش یک نفر را در فاصلۀ چند کوچه با مجلس شورای ملی ترور کردند. دیروز یک هواپیمای جنگندۀ اف هفت سقوط کرده. پریشب، یعنی همان دوم خرداد، چند نفر توی گروه ها نوشتند که در هفت تیر پنج دقیقه صدای تیراندازی ممتد آمده. یکی از کانال های خبری هم نوشت. اما تهش نفهیمیدم چه شد. نکته همین است: نمی فهمیم چه می شود. سرمان را کرده ایم توی گرد و غباری که کل کشور را گرفته و روزها را با سرگیجه میگذرانیم و نمی فهمیم چه می شود. من آدمش نیستم. آدم زندگی خودم را گذراندن، آدمِ «چه کار میتونیم بکنیم، باید دووم بیاریم»، آدم مراقب جان بیهودۀ خودم بودن و توی کافه ها گذراندن و اخبار را گهگاه از توییتر پیگیری کردن. روزهای عجیبیست. چند سال است که روزهای عجیبیست؟ نمی دانم. حسابش از دستم دررفته. روزهای عجیبمان تمام نمی شود. از فاجعه ای پرت می شویم توی غم بعدی. اصلا فرصت نشد بگویم همه چیز سه چهار برابر شده. روغنی که می خریدیم دوازده هزار تومن شده هفتاد هزار تومن. نان، روغن، برنج، تخم مرغ و مرغ. همه چیز چند برابر شده. گوشت هم که خیلی وقت است از سفره های ما خالی شده. می گویند بنزین هم قرار است دوباره گران شود. همه چیز بد است و می دانیم قرار است بدتر شود. این وسط خدا را شکر که رفقایم را دارم. تنها چیزی که داریم همین است، همدیگر. اما من باید دنبال چیز بیشتری بروم... باید بروم...


برچسبها: برای تاریخ, از وقایع

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: دوشنبه 9 خرداد 1401 ساعت: 16:28

صفحه بندی