یک ساعتی است که داریم حرف میزنیم. حالا کمی بحثمان شده. آقای کارگردان حرف خودش و من را قطع میکند و میپرسد:
- شما چند سالته؟
- بیستودو سال.
- خب تو هنوز 1، حسابت جداست. حقم داری. خوبه. امیدوار باش. ولی بدون تهش هیچی نیست.
تهش هیچی نیست.
زیر پل کریمخان نگاه میکنم به آسمان شب و با خودم میگویم: دیوونگیه!
واقعا هم دیوانگیست. این راه دیوانگیست. اما دوستش دارم. دوستش دارم و امید دارم و نمیتوانم به یأس آقای کارگردان تن بدهم. نمیتوانم فکر کنم کارم به هیچ دردی نمیخورد. من باید قدر خودم در این دنیا بار جابهجا کنم. این هم یکی از بارهای من است...
آقای کارگردان گفت: من سی تا مستند ساختم. نه پولی هست، نه تاثیرگذاریای، نه اتفاقی. همهش با عشق خودم بوده.
خوبه امید داشته باش. ولی تهش هیچی نیست.
و من نمیتوانم این جمله را باور کنم. میتوانم اما دلم نمیخواهد.
همچنین نمیتوانم به این جمله فکر نکنم.
با خودم میگویم: من به اثر معتقدم.
حالا تا صبح با خودم در تخت تکرار کنم: من به اثر معتقدم من به اثر معتقدم من به اثر معتقدم...
شب بهخیر راه 1 من.
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده