همیشه روز آخر سال نگرانی ناخوشایندی دارم. یک جور بی قراری... یک جور ترس، نمی دانم. همه اش حس می کنم باید کاری می کردم که نکرده ام. حس می کنم چیزی دارد در این سال جا می ماند. هرچه به خودم می گویم آخر مگر چه فرقی بین روزهاست؟ توفیری ندارد. صبح با استرسی بیدار می شوم و تمام روز به کارهای نکرده ام فکر می کنم و به اینکه در این ساعت های باقی مانده چطور می توانم خودم را نجات بدهم. اغلب هم کاری نمی کنم و در این حس بد اسیر می مانم و فقط باید سال تحویل بشود و یکی دو روزی بگذرد، تا این سرخوردگی خودساخته از یادم برود و خوب شوم.
امروز هوا ابری ست و باد خوبی می وزد. پارسال این موقع بلوچستان بودم و آن موقع هم هوا همین طور بود. ابری، با باد بیشتر، در جوار نخل ها. چقدر که خوش بودیم آن وقت ها و چقدر زمان و مکان و اتفاقات و همه چیز به کام بود. آدم ها را دوست داشتم و آن ها هم مرا دوست داشتند و چقدر که می خندیدیم و در زمینی فراخ، پی هرچیزی بودیم که برایمان پیش می آمد. سبک، دور، رها. یادآوری اش، حالا که در خانه حبس شده ام، بیشتر دلم را به درد می آورد.
این حبس شدگی و قرنطینه خانگی اسفند اما یک خوبی برای من داشت. چیزی را در این بیست و پنج روز فهمیدم که تا به حال نمی دانستم و آن هم، اشتیاق عجیبم به زندگی ست. به زندگی کردن. همین سعی برای حفظ جان خودم و اطرافیانم، همین که مدام به خاطراتم فکر می کنم و مدام خاطرات آینده را در ذهنم می سازم، اصلا همین میل شدیدم به ثبت کردن و به آرشیوم از لحظه های زندگی در فایل های صدا و عکس و فیلم و نوشته ها... چرا کسی باید انقدر دیوانه وار بخواهد لحظه ها را ثبت کند و نگران از دست رفتن آن ها باشد؟ این با چیزی غیر از عشقی بی مرز به زندگی و زنده بودن و ارزش قائل بودن برای هر لحظه تجربه ی آن است؟ خیلی تفسیر عجیبی ست از خودم. تا به حال به آن فکر نکرده بودم و حتی شاید کمی برایم تحقیرآمیز باشد، چون واقعا فکر می کنم این دنیا پست و بی ارزش است، اما خب... آن فکر من است و این یکی، چیزی ست که واقعیت دارد. حتی با خودم فکر کردم که آن مرگ خواهی های شدیدم هم که در دوره های طولانی به سراغم می آمد و اصلا هم شوخی نداشت، احتمالا از سر زندگی خواهی زیادم بوده که با کمال گرایی قاطی می شده و مرا به سرخوردگی می انداخته. شایدم هم نه و فقط از سر افسردگی های شدیدم بوده است. نمی دانم... به هرحال، با همه سختی این روزها، به لذت فکر کرده ام و به زندگی و بیشتر از قبل، از چیزهای ساده و کوچک لذت برده ام. انگار این خانه نشینی هم به اندازه تنها سفر رفتن هایم برایم کشف داشته است. کشف اینکه «زندگی» می تواند همین جا هم جریان داشته باشد...
پ.ن:
نودوهشت سال طولانی ای بود. پر اتفاق، پر از سیب هایی که بی اغراق هزار دور چرخ خوردند. بیشتر برای من چیزهای خوب داشت و چیزهای بدش هم، تاریکی ها و اندوه هایش، چیزهای تازه ای داشت برای درک کردن... اگر حال این وطن انقدر بد و زخمی نبود و انقدر برایش جگرمان نسوخته بود و گریه نکرده بودیم و بی تاب نشده بودیم، به عنوان یکی از سال های خیلی خوبم ازش یاد می کردم.
پ.ن۲:
همه اقاقیای ساختمان سفید آن طرف خیابان درآمده.
پ.ن۳:
برای خودم، شمایی که اینجا می آیید و مرا می خوانید، و همه ی آدم هایی که در این سال داغ و سختی کشیدند، امیدوارم سال بهتری باشد. بی اینکه دست خودم باشد، امیدوارم...
یا الاقل دلم می خواهد باشم.
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده