مسئلهام خود فاصله نیست. اینکه با جهان احساس فاصله میکنم. با نزدیکترین آدمها احساس فاصله میکنم. مسئلهام این است که گاهی دلم میخواهد به نبودن این فاصله، احساس نیاز نکنم. دلم میخواهد که آن طرف جاده لهله نزنم. که بیتاب نشوم و خیال نکنم که باید تمام این چالهها، شیافها، جاهای خالی و فاصلهها را بدوم، و ندانم که چطور بدوم، انگار همه راهها را از پیش پایم برداشته باشند، انگار اصلا پاهایم را برداشته باشند و این برای همه اتفاقی عادی باشد. گاهی دلم میخواهد با دوری هم کامل باشم، با وصلنبودنم به هیچچیز هم، همهمچنان پاهایم برای خودم باشد و بتوانم روی زمین راه بروم...
پیوست: پریشانبافیهای ماهها قبل.
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده