دوسه روز است که نفستنگی دارم و امشب، به بیشترین حد خودش رسیده است. مدام گیر میکند در قفسه سینه و سخت میشود نفس کشید. ساعت ۰۳ و ۳۰ دقیقه است. منتظرم صبح شود و بروم دکتر. در این بین، به غیر از نفسهای عمیق و دمنوش بهارنارنج و حرفزدن با دوستانم و سریالدیدن برای حواسپرتی، طبیعیترین کار دیگری که میتوانستم بکنم فکرکردن به مرگ بود، نه؟
نگاهی به خودم و زندگیام انداختم و فکر کردم اگر بمیرم، با همین کتابهای نیمهباز و قصههای نیمهتمام مُردهام. واقعا چرا آدم فکر میکند همیشه وقت دارد؟ این عجیبترین چیز درباره ما آدمهاست.
روابط به سرانجامنرسیده و رهاشده. حرفهای گفتهنشده. کسانی که نمیدانم من را بخشیدهاند یا نه و انقدر دورند که حتی از مرگم هم باخبر نمیشوند. آدمهایی که نمیدانند پشتشان حرف زدهام. آدمهایی که بدهیای بهشان دارم اما یادم رفته. دلی که ناخواسته شکستهام اما هیچوقت خبردار نشدهام. و کسی که نمیتوانم ببخشمش اما از چیزی که سرم آورد هیچ نمیفهمد و نمیداند.
اینها چه میشوند؟
رشتهکلافیست که اگر سرش را بگیری و بکشی، ته ندارد.میرود میرود تا بینهایت. اگر به نوشتن ادامه دهم، ته ندارد.
گلویم حالت دردناکی پیدا کرده آنقدر که نفس سخت ازش رد شده است. بخوابم، بخوابم. بخوابم تا صبح و طبیب. تا سحر چه زاید باز.
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده