صبح که بیدار می شوم روی موبایلم یادآور آمده: آب دادن به روشنک.
روشنک نام گلدان تازه ام است. علی و رعنا یک شب در گلخانه ای نزدیک کریمخان آن را برایم خریدند چون شیفته ی رنگ یاسی و سبزش شده بودم و احتمالا چون دوستم داشتند. پشت برگ هایش رنگ یاسی دارد، که از رنگ های خیلی محبوبم است، و رویش سبز کمرنگ با رگه هایی مواج از همان یاسی آرام. بی نهایت هم برگ هایش کوچک اند. صبح به صبح دم گوشش یادآوری می کنم که دوستش دارم تا این موجب زنده ماندنش بشود. دایناسور، که از آشناهای خیلی تازه ام است، چند شب پیش سه قلمۀ حسن یوسف بهم داد. گفت اگر گیاه ها را کنار هم بگذاریم حالشان بهتر می شود. نباید تنها بمانند. گفت اگر برگ های حسن یوسف پژمرده و سیاه شدند ساقه اش را ببرم تا از نو ریشه بزنند. قلمه های خودش را نشانم داد که با کمی برش ساقه چقدر سرحال شده اند. دایناسور گفت ما آدم ها هم باید از حسن یوسف یاد بگیریم. وقتی می بیند تو قدمی برای بهترکردن حالش برمی داری، او هم زود حال خودش را خوب می کند. دایناسور آدم مهربانی است. علی و رعنا هم.
دو هفتۀ گذشته به خاطر مشکلاتی که برای پروژه ام پیش آمد، ذهنم مدام درگیر یک مفهوم بود: اعتماد کردن.
دو نفر گند زدند در کارم و من متضرر شدم. مالی و معنوی. سوژه ای. زمانی. احساسی. چمیدانم. چند روز هم دهن خودم را سرویس کردم که: غلط کردی به آن ها اعتماد کردی و روی حرفشان حساب کردی. بعد از ده بار مجادله اما با خودم فکر کردم: واقعاً پس چه کار می کردم؟ در آن موقعیتِ ناگهانی چه کار دیگری ازم برمی آمد جز اینکه روی آدم ها حساب کنم؟
ماها یک مشت آدم تنهاییم که روی کویر زمین رها شده ایم. ان الانسان لفی خسر. در ضرر و زیانی از پیش قطعی شده زاده شده ایم و نه پیش رویمان چیزی برای چنگ زدن می بینیم و نه پشت سرمان. تنها بالای سرمان خداییست آن هم اگر دستمان بهش برسد. واقعا چه چیز دیگری ازمان برمی آید جز اینکه به همسان هایمان اعتماد کنیم؟ انسانیت را همیشه در اوج کودکی و نیاز و استیصال و معصومیت می بینم. همه مان همینیم. حتی برای بدترین هایمان، لحظه هایی هست که داریم دل گرم می شویم و لبخندی از سر سادگی می زنیم به کسی و به آدمی دیگر روی زمین اعتماد می کنیم. اعتماد می کنیم که لحظه ای صادقانه خوشحالمان کند، که دوستمان باشد، که منصف باشد، که امین حرف هایمان باشد، که سر قولش بماند، که راست بگوید، که برایمان کاری انجام دهد یا دلش برای کار ما بسوزد، که به او عشق بورزیم و امینِ محبتمان باشد. ما بدون این لحظه های کوچک اعتماد نمی توانیم دوام بیاوریم. شاید خودمان هم آگاه نباشیم اما واقعیت همین است: ما مدام اعتماد می کنیم.
بعد؟
بعد ممکن است متضرر شویم. آدم ها سرمان کلاه بگذارند، گند بزنند توی کارمان، تف کنند روی عشقمان، خیانت کنند در دوستیمان. هرچیزی ممکن است. هرروز برایمان اتفاق می افتد. کوچک و بزرگ. و ما هرروز باز هم اعتمادهای تازه می کنیم. نکنیم چه کار کنیم؟
و این خیلی غم انگیز است خواننده های عزیز من.
من با دل شکسته ام هرروز به آدم های دور و نزدیک اعتماد می کنم و این برایم متاثرکننده است.
می دانم که من هم ممکن است در این زنجیره های اعتماد شکستن باشم و این غم انگیزتر هم هست.
انسانیتِ غریبی است و کار دیگری هم ازمان برنمی آید.
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده