خرید بک لینک

امشب با خودم فکر کردم که نکند واقعاً باید بیخیالش شوم؟ نکند واقعاً دیگر نیست؟ هنوز گاهی میبینمش که میآید لبهی بالکن مینشیند کنار من که دارم پاهایم را تکان میدهم. یا صدای گریهاش را از تاریکی کمد میشنوم. یا در سرم طنین صداکردن اسمش را. اما نیست. حرفی با من نمیزند. حرفی نداریم. حس میکنم از دور نگاهم میکند و برای همین است که یادش میافتم. اما نزدیکتر نمیآید. نکند خودش هم قبول کرده که داستان ما تمام شده؟ نکند دیگر نیاید؟ شاید آدمها جایش را گرفته اند. شاید تنهاییام دیگر خالص نیست. شاید نیازم به او دیگر اندازهی آن صبح زمستانی که نشسته بودم روی ردیف اول صندلیهای اتوبوس و آن غروبی که خودم را قایم کرده بودم زیر پتو و همهی شبهایی که چنبره زده بودم روی تنها مبل خاکستری سالن سفید و خالی توی سرم، نیست. شاید دیگر آنقدر احساس عجز نکردم. ها؟ نمیدانم... دلم برایش تنگ شده. اعتراف کنم، این روزها که تنها بودم بیشتر یادش افتادم. این روزها که چیزی در من میخواست فرار کنم از همه تا دیگر منتظر هیچکس نباشم، دلم میخواست به او پناه ببرم. نل شریک تنهاییهای من بود. شریک همهی اضطرابهای مسخرهام. دلواپسیهای بیدلیلم. انتظارهای زجرآورم که یک ساعت را میکردند هزار روز. حتی شریک آن شعف و شادیهایی که به هیچکس نشانشان نمیدادم. نل خود آنها بود. عصارهی تمام عشقی که داشتم و تنها در خودم بود و کسی نمیخواستش. کجاست نل؟

۰۲:۴۲

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: جمعه 5 ارديبهشت 1399 ساعت: 6:00

صفحه بندی