خرید بک لینک

امشب حال خیلی خوشی ندارم. احساس می کنم از دست خودم رها شده ام. مدتی سعی کردم با تمام قوا به جریان زندگی بچسبم و واقعا هم چسبیدم و بسیار هم عالی، اما حالا همینطور که دارم با جریان باد می روم مدام سر برمی گردانم و به چیزهایی نگاه می اندازم که گمانم ازشان رها شده ام. طناب هایی که از من آویزان اند و قبلا به جایی وصل بودند اما دیگر نیستند. نیستند؟ نمی دانم. فرمان جهت دهی ام دچار مشکل شده و نمی دانم این به خاطر شدت وزش بادهاست یا طناب های بنجلی که ول شده اند یا بی عرضگی خودم. فقط می دانم ترسیده ام. مثل همیشه که می ترسم، که نگرانم، که همۀ حالت های بد ممکن را از سرم می گذرانم. چه کار 1 1 دریا که تا ناکجا ادامه دارد. اگر این کبوتر غمگین ایمان به قلبم برنگردد، اگر دوباره چیزهایی پیدا نکنم که بتوانم سفت سرشان سینه سپر کنم، اگر آدم مزخرفی بشوم، اگر طناب ها میخ های قدیمی را پیدا نکنند و دورشان نپیچند و اصلا اگر میخ ها زنگ زده باشند...

باد مطبوع است. من جریان دارم و ته دلم به تو گرم است. تویی که مرا طعام می دهی و سیرابم می کنی و شفایم می دهی و میمیرانی و زنده ام می کنی.

اما من می ترسم ناخدا.

+ https://soundcloud.com/crowsintherain/now-you-can-sleep


برچسبها: نشانهها, از ترسها

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: شنبه 14 فروردين 1400 ساعت: 18:56

صفحه بندی