من از اشتباه کردن نمی ترسم. از اشتباه های تکرارشونده می ترسم. از رد سیاهی که همه زندگی ام بخواهد دنبالم بیاید. از اینکه عوض نشوم، راه های تازه را با همان شیوه قبلی طی کنم، حالی ام نشود. از اینکه بیفتم توی چاله های تکراری. دردهای تکراری ای را بکشم که از نقطه نقطه شان را از برم. از اینکه بروم دنبال آدم های تازه اما ببینم یک سری کپی شده از آدم های قبلی اند. ببینم دوباره افتاده ام توی بازی ای که هزاربار باختهامش. اگر این همه ی زندگی ام باشد چه؟ باز باختن بازی های قبلا باخته شده که فقط آدم هایش عوض شده اند، شکل و قیافه و رنگ و لعابش عوض شده اند. اگر به تجربه کردن رنگ و لعاب های مختلف محدود بشوم چه؟
دیشب یک بحث مفصل داشتم و بعدش هم حسابی حالم خراب شد. چندباری است که می ایستم و با خودم توی آینه حرف می زنم. خیلی به نظرم واقعی می رسد. یک بار درد دل کردم. یک بار با ذوق ماجرایی را تعریف کردم. یک بار چیزی را تحلیل کردم که از تحلیل کردنش لذت می بردم. دیشب هم که چشم هایم سرخ شده بود، دعوا کردم. خیلی جدی و بی ملاحظه. بعد هم از خودم روبرگرداندم و رفتم. اما حرفم انقدر سنگین و خشمگینانه بود که دوباره برگشتم و رو به رو را نگاه کردم و آدم توی آینه، با بغض جمله ای بهم گفت که از خودش دفاعی کرده باشد. بعد هردو با هم گریه کردیم. تمام شب.
امشب اما دارم سعی می کنم از دو سه اشتباه اخیر در زمینه کاری و غیرکاری ام را فراموش کنم و نگاهی رو به جلو داشته باشم. سخت است اما کاری اش نمی شود کرد. باید راه رفتن با ترس ها را مدام تمرین کرد. همینطور گذشتن را. همه برق های خیابانمان رفته. چند رعد طولانی پشت هم در آسمان غریدند. بعد دقایقی سکوت شد و پشتش تندترین بارانی که از همه این ماه ها سراغ داشتم، باریدن گرفت. صدای باد و باران با هم قاطی شده اند. تولد مسیح هم هست. باز آسمان به شکل سهمگینی می غرد و هنوز چراغ ها روشن نشده اند. باید راه رفتن با ترس ها را تمرین کرد.
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده