خرید بک لینک

دلم برای اینجا تنگ شده و همه اش دلم کشیده که بیایم چیزی بگویم. گفته ام و نگفته ام. ثبت موقت کرده ام و رفته ام.

در این مدت با وسواس زیادی مشغول نوشتن مطلبی بودم و تهش هم فکر کنم چیز خیلی بدی درنیامد. با احسان عبدی پور آشنا شدم و چیزهای خوبی ازش یاد گرفتم در چند جلسه کلاس حضوری. یک جلسه هم برای پروژه خودم برگزار کردم و کلی همه چیز در ذهنم بهتر شد. کنار اتوبان راه رفتم و با شوق بسیار، به خودم گفتم «می تونی، معلومه که می تونی، چرا نتونی؟» می توانم. فقط توانستنم طول می کشد و وسواسم زیاد است. باید به خودم فرصت دهم که کارها را به شیوۀ خودم انجام دهم. دیگر اینکه باران بارید. تمام این چند روز. هواشناسی می گوید روزهای آینده هم قرار است ببارد. خانه های جدید نشان کرده ام برای دیدن و قرار است با یک نفر به متروکه گردی هم برویم برای پیداکردن نامه های کاغذی. همین، امروز خیلی حالم را خوب کرد، همین که کاری دوست داشتنی ازم خواستند، همین که قراری گذاشتیم برای این پرسه ها، همین که عکس چند خانۀ خالی و سفارت قدیم لبنان را برایم فرستادند. دو سه روزِ قبلش اما هیچ چیز خوبی برایم وجود نداشت و من صبورانه نشستم گوشه اتاق و منتظر تا کی چیز خوب هرقدر کوچکی به سمتم بیاید و بهترم کند؛ که نیامد و من هی کش آمدم در حالتی گس و در سرگیجه های مدام تا امروز، صبح اول آذر .

در جلسه های تراپی هنوز سخت گریه می کنم. بدترین گریۀ هر هفته ام را. بعد می آیم بیرون، در خیابان راه می روم، با فروشنده ها حرف می زنم، با دوستانم می خندم. یک طور عجیبی ست. به آرامی دارم زندگی ام را می کنم و هرهفته فقط برای چند دقیقه از خودم تعجب می کنم... متوجه اتفاق عجیب دیگری هم شدم. دختر جوان ازم پرسید که آیا علت فلان حالم نسبت به چیزی، فلان اتفاق ها و رفتارها نبوده است؟ و من... من چند دقیقه ای سکوت کردم و بعد فکر می کنی چی؟ یادم نیامد. حسش یادم بود. حس تلخ رفتارهایی که باهام شده بود و می دانستم که اتفاق افتاده اند اما جزییات اتفاق ها... نه! آنجا فهمیدم که مغزم دارد ازم مراقبت می کند. فهمیدم زود دست به کار شده و دارد رد تو را پاک می کند. ضربه انقدر زیاد بوده. مثل تصادف سال نودوپنج. یک لحظه سیاهی و بعد... کم کم هیچ چیز یادت نمی آید. دیگر تو را یادم نمی آید.

راستش را بگویم در حال حاضر کسی را ندارم که بخواهم از «همه چیز» برایش حرف بزنم و او هم به تمام این همه چیز مشتاق باشد. هستند آدم ها و در حال حاضر نیستند. شاید در حال غایب هم نباشند و نبوده اند. تقریبا حال همه بد است. نمی دانم. برای همین است که علی الرغم خواست باطنیم مثل دفترچه خاطرات دارم اینجا می نویسم. چون مدام توی مغزم حرف می زنم و کمی هم دلم می خواهد کسی بشنود. تهران را هم بسته اند و همه جا مدام باران می آید. سخت می شود به آدم ها رسید. هفتۀ گذشته می خواستم چیزی بنویسم اینجا که روایت کاملی از آبان سال گذشته و اتفاق های بدش باشد. نوشتم، اما ناقص. شاید که همان را هم بگذارم. به نظرم همه باید روایت شخصیشان را از اینجور اتفاق ها بنویسند. هرقدر سرسری. اما همه باید بگویند. از آبان. از دی. از همین حالا. در برهۀ عجیبی از تاریخ گیر افتاده ایم. این را مطمئنم.

پ.ن:

سریال this is us را دیده اید؟ من مدام با این فیلم گریه می کنم و تمام آدم های دور و نزدیک زندگی ام می آیند جلوی چشمم. سریال عجیبی ست. مدام می روی از بالا به زندگی نگاه می کنی و دوباره می آیی پایینِ پایین، غرق در ریزترین جزئیات. زخم ها هم یادشان می افتد که وجود دارند، هم یادشان می افتد که می توانند فراموش شوند.

پ.ن2:

خودم هم نمی دانم پی نوشت را برای کی می نویسم!


برچسبها: شرح حال

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: سه شنبه 4 آذر 1399 ساعت: 23:31

صفحه بندی