خرید بک لینک

در گفتگوی امروز یک لحظه بود که از شدت فشار وارده، اشک با شدت داشت از چشمام می زد بیرون و گرسنه هم بودم و حس کردم درد از همه جهات داره به سرم حمله می کنه و سرم رفته زیر کمپرس. گریه می کردم و همه چیز داشت منفجر می شد برای چند لحظه. با خودم فکر کردم میگرنم دیگه عود کرده و تمام ساعت های بعدی حالم بده و باید به دوستم بگم ژلوفن بیاره و قرارم هم به فنا رفته. جلسه که تموم شد آروم تر بودم. زدم بیرون، یه تلفن زدم برای کاری و بعد هم رسیدم به دوستم و گل نرگس ازش گرفتم و خندیدم و اصلا یادم نبود ترس اون لحظاتم و اون درد وحشتناک سر. خود درد هم نبود.

تا الان که یادم افتاد به اون چند لحظه و فکر کردم که این، خلاصه ای از زندگی این چند سال منه.

لحظه هایی که فکر می کردم میمیرم ولی نمردم

چیزهایی که فکر می کردم می کشنم ولی نکشتن

بی اینکه حتی یادم مونده باشه دقیقا چقدر ترسیده بودم، یا چقدر درد داشتم، یا چقدر گریه کرده بودم

امسال برام همون پیچیدن توی خیابون پونزدهم و نرگس گرفتن از رفیقم بوده

زنده موندن

زنده بودن

همین.

پ.ن:

گفتم آخه حتی وقتی حالم خوبه؟ گفت این اوضاعه که خوبه. حال تو خوب نیست.

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: پنجشنبه 25 دی 1399 ساعت: 16:07

صفحه بندی