نتیجهگیری همۀ دورههای افسردگی یا درخودماندگی کوتاهمدت و بلندمدتم یک چیز بوده: از آدمها فاصله بگیر.
اعتیاد به معاشرت زندگی را هیجانانگیز و همچنین آدم را بیچاره میکند. مدام میخواهی آن ها را ببینی (هرکدام از آدمهای آشنا یا غریبه)، حرف بزنی و به اشتراک بگذاری، بشنوی، ازشان انرژی بگیری. انرژی میگیری و بعد فکرهای بیش از حد به حرفها همان انرژی را از تو میگیرد. مقالۀ سایت ترجمان نوشته بود «الگوی رابطۀ ما با دیگران شبیه اعتیاد به سیگار است. ابتدا آراممان میکند و پس از چند ساعت درد شروع میشود». همۀ این چند وقت اخیرم بود انگار این جمله. در پی تسکین دویدن و تسکین یافتن و دوباره بهزودی درد نو را یافتن. از بهاشتراکگذاشتنهایم خستهام. درست نمی دانم چرا، اما اذیت میشوم. حتی در بهاشتراکگذاشتن ماجراهایم با چند 1 صمیمیام. و از همه بدتر: ازم برنمیآید که این کار را انجام ندهم. مدام به خودم میگویم: پس فاصله بگیر.
احتیاج دارم آرامتر شوم. برای این احتیاج دارم کمی بیشتر با خودم وقت بگذرانم، مثل قبلترها. احتیاج دارم از این مخدر معاشرت رها شوم. احتیاج دارم زخمهایم از رفتار آدمها التیام یابد. به کمی احساس بینیازی، احتیاج دارم.
به اینکه به تو نزدیکتر شوم، احتیاج دارم.
برای نمیدانم چندمین بار، در نمیدانم سال چندم، سر به مهر** را پلی میکنم و به آخر میرسانم.
نمیدانم چرا درماندگی این دختر را انقدر میفهمم. تقلایش را. اینکه از دست خودش کار زیادی برنمیآید. دستوپایش برای نگهداشتن یک قول را.
خدایا، من چرا انقدر پای هیچی نمیمانم؟
هیچی نه. چرا پای قرارم با تو نمیمانم حتی وقتی حالم هیچ خوش نیست و فکر میکنم این کار حالم را بهتر میکند؟
تنبلم. هیچ دلیل دیگری نیست. اما از چوب تنبلی خودم را خوردن خستهام. بالاخره که چی. باید به قول خواهرم کمر همت ببندم. خودم که نمیتوانم این همه سنگ نتراشیده و سنگین زندگیام را درست کنم. بگذار حداقل به تو برگردم و پای چیزی بمانم... بگذار کمی مثل گذشتهها با تو معامله کنم.
به پای چیزی ماندن، احتیاج دارم.
اصلاً بگذار بعد هشت سال که مدام این فیلم را دیدهام، کمی ادایش را دربیاورم. شاید حال من هم بهتر شد.
اینجا مینویسم که روزهای بعد چه اتفاقی میافتد.
* بشنوید.
** فیلم نعمتالله و مقدمدوست است برای سال نودویک. اگر هنوز دارید وبلاگ میخوانید، واجب است این فیلم را ببینید. از بهترین چیزهاییست که میشود پیدا کرد از آن دورۀ زندۀ وبلاگنویسی و زمانی که زندگیها بهش گره خورده بود.
پینوشت:
کجایند غریبههایی که گوش میکردند و با آدم حرف میزدند؟ یک تکه سنگ بیندازی در آب اطراف این شبهجزیره، تا یک دقیقه هم میتوانی صدایش را بشنوی انقدر که هیچکس نیست. خوش به حال صبای سربهمهر! هرچند «آرام باش»ِ او هم اگر در انتهای نودونه هنوز بود، خالی و سوتوکور بود.
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده