نه نل... من نمی توانم با تو حرف بزنم. باید برای کنترل اضطرابم شب ها زودتر و بهتر بخوابم. ورزش کنم. کمی سوگواری کنم. هیچ کدام این کارها را نمی کنم. یک قرص کوچک آرامبخش می خورم که هیچ اثری برایم ندارد. تو مرا در خیابان ها چرخ می دهی. از این طرف شهر به آن طرف شهر. اما هیچی نمی گویی. حرف های معمولی ات را طوری می زنی و طوری نگاهم می کنی که انگار دلت می خواهد دوستم داشته باشی. اما هیچی نمی گویی. من راه های آمده را دوباره می آیم. دوباره دور خودم می چرخم. دور زمین می چرخم. توی چرخش هایم تو دور می شوی. دورتر. هنوز لبخند می زنی و من نمی فهمم که اینجایی؟ یا دیگر نیستی. وقت گردش همه چیز محو است و من هیچ چیز نمی فهمم. نه، نل. نمی توانم با تو حرف بزنم. نمی توانم آنقدر عمیق شوم. بگذار روی آب بمانم، روی آب دست و پا بزنم. فکر می کنم برای کنترل اضطرابم بهتر است که گریه کنم. این را خودم برای خودم تجویز می کنم. احساس می کنم همه آن زالوهای کوچک خاکستری که حامل نگرانی های جورواجور اند و روی روحم افتاده اند، با گریه کم کم آب می شوند و می ریزند بیرون و من جنازه شان را با دستمال کاغذی پاک می کنم و سبک تر می شوم. بعد توی کمد می خوابم تا کلاس بعدی ام شروع شود. اما دیگر گریه کردن هم به این سادگی ها نیست و به زیادی قبل پیش نمی آید. تو دلت می خواهد هم باشی، هم نباشی. دلت می خواهد هروقت که خودت خواستی باشی. من همیشه باشم برای هروقتی که آمدی. هروقت که بیایی و بنشینی اینجا و هیچی نگویی. لبخندی بزنی و هیچی نگویی. این کلافه ام می کند. کلافگی هم می شود یک زالوی خاکستری کنار دیگر زالوها. دوباره چرخ می زنم.
دوست داشتن، دوست داشتنی که دلت را به زنده بودن روی زمین گرم بکند، چه شکلی بود نل؟
+ https://soundcloud.com/ehzadh/memories-of-tommorow
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده