خرید بک لینک

این روزها اضطراب رهایم نمی کند. مثل بارانی که هر بار فکر می کنی دیگر قطع شده، به بارقه های نور کم جان دل خوش می کنی، اما دوباره ابرها همه جا را می گیرند و باز باران می بارد. قطع می شود و باز می بارد. هوا ابریست. آدم می تواند برای رهایی از اضطرابی که دلیل مشخص یا حداقل تنها یک دلیل مشخص برایش پیدا نمی کند، کارهای احمقانه ای بکند اگر حواسش به خودش نباشد. به آدم های دورتر پیام بدهد یا با آدم های نزدیک تر همین طور حرف بزند. و هی پیام های بیشتری بدهد. هی ارتباط های بیشتری برقرار کند. اما این چیزی را درست نمی کند و گاهی هم بدترش می کند. گاهی فکر اینکه آدم های دورتر چه فکری درباره آدم می کنند هم به اضطراب های مسخره اضافه می شوند. بهترین کار شاید همین باشد که گوشی ات را ول کنی و خودت را بچسبانی به شوفاژ و برای نگرانی هایت گریه کنی. بعد باز همین طور گریه کنی. هرچند گریه باران را تمام نمی کند.

وقتی توی خیابان هایم همه چیز خیلی بهتر است. دنیا دست یافتنی تر است. من ولع عجیب و غریبی دارم. از همه چیز اطرافم لذت می برم. به کارم فکر می کنم، به پروژه ام فکر می کنم، لیست ایده های تازه ام را در سرم می نویسم. ذهنم باز تر است. حالم بهتر است. پشت میز اتاقم این طور نیست. همه چیز یادم می رود. یادم می رود که جمله قشنگ عصر که توی خیابان بهار راه می رفتم و با خودم می نوشتم چه بود و یادم می رود لیست ایده هایم چه بود و لیست کارهایم چه بود و همه چیز، بسته تر است. من گیر میفتم. دنیا آن طرف میز است. آن طرف میز دیوار است. من روی دیوار جمله ها و عکس های خوبی چسبانده ام که کمکم می کنند از دیوارها رد شوم. اما سرم را می گذارم روی میز و خوابم می برد. حالم خوب نمی شود تا به خیابان برنگردم.

طعم سیگارهای پشت هم غروب که بعد از مدت ها با گاف کشیدم هنوز در دهانم است. خوب بود اگر هنور توی همان لحظه ها بودم و پشت پک ها نوشابه خنک سر می کشیدم و با هم به آدم های مزخرف گذشته مان فحش می دادیم و مرور می کردیم که چطور از همه چیز گذشتیم، چطور گذراندیم، چطور تاب آوردیم و اوضاع را برای خودمان بهتر کردیم. هنوز یک ساعت پیاده روی در کریمخان پیش رویم بود. هنوز قرار بود برم بنویسم. فکر کنم. هنوز مغزم قفل نبود.

اوضاع را برای خودم بهتر کردم. خیلی زیاد. در این یکی دو ماه مدام با خودم گفتم این شکلی هم می شد زندگی کرد و من با خودم آن طور می کردم؟ هرکسی را ببینم اگر حرفش پیش بیاید نصیحتش می کنم که در کنارگذاشتن آدم های اشتباه و آزاردهنده زندگی اش تردید نکند. از اینکه کارم را کم کردم هم خوشحالم. از ترس هایی که به جان خریدم تا جرئت کنم رویا بسازم و شروع کنم برایش جنگیدن. جنگیدن و رفتن راه های نامعلوم همین ها را هم دارد... همین باران ها که من شاهدش هستم. همین که بترسی از پیروزنشدن، از به حد کافی نجنگیدن، از راهی که معلوم نیست چه چیزی برایت کنار گذاشته است. اما من همین ها را دوست دارم. همین که در جاده تاریک دو متر دو متر نور بیندازم جلویم و بروم. همین که بترسم و بروم. کشف کنم و بروم. می روم.

پاییز عجیب و غریب امسال را خیلی دوست داشتم. همه اش را. استعاره غریبی از زندگی بود. از سخت ترین روزهای بیماری پدرم و چشم در چشم شدن با مرگ تا خوش ترین روزهایم که در شهر چرخیدم و کشف کردم و کشف کردم و از قصه ها به هیجان آمدم و لحظه هایی با گرم شدن دوباره قلبم رو به رو شدم. از آرام ترین روزهایش که به زندگی ام عشق ورزیدم تا همین روزهای مضطربم که نمی دانم چه بر سرم می آید اما باز هم به زندگی چندپاره ام عشق می ورزم. زندگی وصله پینه ام... که همه تکه هایش را با امیدهای سخت به دست آمده به هم دوخته ام. که کاش روزی لحافی بشود برای گرم کردن کسی یا چیزی در دنیا. کاش بشود.

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: پنجشنبه 25 دی 1399 ساعت: 16:07

صفحه بندی