خرید بک لینک
باید بنویسم. باید قبل از اینکه ساعت برسه به دوازده و تاریخ ثبت پست از سی مهر تغییر کنه به اول آبان باید بنویسم. این رو چند ساعته که دارم به خودم می گم. همه ی چندساعتی که نشستم لبه ی تخت و کمر و گردنم رو خم کردم و نیمی از تبریک های تولدم رو جواب دادم. اما حقیقت اینه که، انگار نمی تونم. انگار هم حجمم کمه، هم زمانم، هم جونم. باید توی دفترم هم بنویسم. توی دفترم دیشب جمله ها رو شروع کردم که بنویسم بیست و نه مهرم چه جوری گذشت، چون مهم بود. اما خوابم برد. حوصله ام نکشید. جمله ها و حرف ها مدام توی ذهنم ان، و من براشون کم می ذارم. اینکه می گم حجم ام کمه برای اینه که الان یک عالمه احساسات بهم وارد شده و یک عالمه فکر، دلم می خواد بنویسم از بیست سالگی، از اینکه قبلش چه جوری بود، از اینکه چه جوری بیست ساله شدم، از احساسش، از عجیب بودن و نبودنش، از بعد بیست سالگی، از فکر و خیال هام، از اینکه امروزم چه جوری گذشته، از آدم ها آدم ها آدم ها، از چیزهایی که ازشون خوشحالم. اما انگار نمیشه. کم ام. واقعا کم ام. خب... حالا یه نفس عمیق می کشم و سعی ام رو می کنم. به غیرمنسجم ترین حالت ممکن.

[یک عالمه نوشتم از شادی ها که دانستن شان برای بعدهای خودم خیلی خوب است. بماند در ادامه ی مطلب.]

*فرهاد ـ روزای خاکستری

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 23:10

صفحه بندی