- این خاطره مال تو نیست میم. اینکه پاکت سیگارتو گم می کنی و با اون دعوا می کنی که چرا برش داشته، مال تو نیست. چرا تو سرت تکرارش می کنی؟ چرا یاد بالکن قبلی خودت میفتی و تصویر اون اتاق خالی؟ تو هیچ وقت پاکت سیگارتو گم نکردی. دیگه هم پاکت سیگار نداری. دیگه نداری. خب؟ خب میم؟
من روی لبه های بغضم و چشم هایی که دو دو می زنند.
- دست من نیست نل. همه چیز توی سرم قاطیه. همه ی چیزهایی که مال خودم هست و نیست. گاهی حتی تشخیص شون از هم سخت می شه. بهم فشار نیار. دلم می خواد راحت توشون زندگی کنم. توی خیال هام...
- من نیستم که بهت فشار میارم. خودتی. خودتی که خسته ای. دلت می خواد که مثل قبل توی خیل عظیم خیال هات زندگی کنی، اما نمی تونی. چرا فکر می کنی روحت کشش جای آدم های دیگه زندگی کردن رو هم داره؟ این همه وقت گذشته. سال ها هی میان روی هم. فرسوده می شی. سنگینی خاطرات خودت، سنگینی خاطرات یه نفر دیگه، سنگینی تطبیق دادنشون با هم، خیال های خودت و خیال های یه نفر دیگه، این دنیاهای غلیظ و سیال، اینا راحت نیستن میم. به نظر هیچ چیزی غیرعادی نمیاد و هیچ مشکلی هم وجود نداره. کسی چیزی نمی فهمه. خودت هم نمی فهمی. من اما می دونم چه خبره توی سرت. یادته؟ اگه بیرون برف بیاد و تو حواست نباشه که برف میاد، به این معنی نیست که اون برف نمیشینه و همه جا یخ نمی زنه. داره برف میاد میم...
من رسیده ام روی لبه ی چشم هایی که شاید به سرخی می روند.
- تو می فهمی مدام چی توی سر من می گذره نل، نه؟ تو تنها کسی هستی که...
- من اونجا رو می بینم میم. من می فهمم.
- بغلم کن نل.
و طولانی بغلم کرد...
پ.ن: دلم برات تنگ شده بود.
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده