خرید بک لینک
تازه شب شده بود که از دانشگاه آمدم بیرون. کلاه بر سر، خیس، آرام، ذوق کرده، لبخند به لب. خرسند بودم از اینکه داشتم تنهایی ام را با انقلاب ِبرفی قسمت می کردم. برف به یکباره تند شده بود. همه شعف داشتند. من هم. شانزده آذر را می آمدم پایین و به دوست داشتن ِتنهایی آن وقتم و باقی وقت های دیگرم فکر می کردم. توی همان فکرها و با ذوق نگاه کردن های به آسمان و خیابان و شنیدن آهنگ های عزیز مناسب شب برفی ام، گوشی ام خاموش شد. اولش کمی حالم گرفته شد. دلم می خواست عکس بگیرم و قشنگی آن لحظه ها را ثبت کنم. اما بعد گفتم چه بهتر! مگر همین عکس های فوری نیست که مرا ازکلمه ها دور کرده؟ پس با خیال آسوده شروع کردم به نگاه کردن و مکث کردن های طولانی تر و ثبت کردن همه چیز با چشم هام و حواسم. می ایستادم گوشه های پیاده رو و نگاه می کردم به دانه های درشت سفید که از آسمان سرمه ای پرت می شدند پایین، به بخار و روشنایی گاری لبوفروشی توی این هوا که آن طرف چهارراه بود و همیشه از موردعلاقه ترین و گرم ترین صحنه هایم بود، به مرد جوانی که تنها توی ماشینش یکی از نامجوهای موردعلاقه ام را گوش می داد و سیگاری میگرفت، به خنده ها و مسخره بازی های دوست هایی که با هم بودند، به سیگارکشیدن با لذت آدم ها توی این هوا، به زوج های جوانی که با برف می خندیدند و شانه به شانه راه می رفتند، به بخار دهانم که زیاد بود و لذت بخش، به پیراشکی گرم خریدن آدم ها، زیر برف ایستادن ها، چترها را باز و بسته کردن ها، و بعضا به کسانی که مدتی را که منتظر کسی بودند به من نگاه می کردند: دختری که زیر آسمان برفی مدت ها ایستاده بود کنار مغازه ی پیراشکی فروشی و توی دفترچه ی نارنجی اش چیزهایی می نوشت و به همه چیز زل می زد. دختری که با خودش خوش بود، و از همه چیز به شگفتی می آمد.

*از شعر یکی از موردعلاقه ترین آهنگ هایم که خیلی زیاد دوستش دارم و صبر کرده ام تا چنین روزهایی که وقت گوش کردنش برسد. :) نرم، چون، پَر، ریزد، خنک سپیده دُر دوباره...

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: چهارشنبه 26 دی 1397 ساعت: 15:20

صفحه بندی