امروز
انگار همه اش میان خاطرات غوطه ور بودم. بی هیچ خط زمانی یا قاعده ی مشخصی. با خودم فکر کردم چه کسی بود می گفت خون و خاطره و خطر هم خانواده اند؟ تو بودی مفرد؟ هرکه بود راست می گفت. خیال و خون و خاطره و خطر... احساس خطر می کردم. بعضی روزها، از همان لحظه ای که بیدار می شوم، سنگین و سیالم.
انگار در
دنیای دیگری هستم. از روزهای قبلش کم کم احساس می کنم که حالم دارد تغییر می کند، اما دلیل خیلی خاصی برایش پیدا نمی کنم و شب ها را با این خیال می خوابم که فردا حال بهتری خواهم داشت و باز هم خوشحال تر خواهم بود. و صبح یکی از همین روزها بیدار می شوم و می بینم چیزی مثل روزهای قبل نیست. می فهمم که حالم عوض شده. که
انگار جای
دیگری ام از روزمره ی حالایم جدا. حتی گاهی وسط روز متوقف می شوم و نمی توانم ادامه دهم. همینطور چند دقیقه می ایستم هرجایی که هستم یا می نشینم یک گوشه. تو اگر در این حال مرا ببینی می ترسی. من اما حتی در این
دنیای تازه ترس را هم بلد نیستم. فقط مدارا می کنم. با خودم. می فهمم که تازه اولش هستم و هنوز در سطحم. اما با اینکه بار اولم نیست، بلد نیستم چه کار کنم. می دانم که اگر حس و حالم ادامه پیدا کند احتمالا باز هم می رسم به آن غرق شدگی ها. اما معمولا چون نمی دانم در این حال خاص چه کاری برای خودم از دستم برمی آید، فقط نظاره می کنم و آرام آرام شروع می کنم به فرو رفتن...
پ.ن:
امروز بعد از هزار سال، یا هزار قرن شاید، صبح اتفاقی در راه Ripple گوش کردم. عجیب بود. خودش عجیب بود، اینکه توانستم گوشش کنم عجیب بود، آن اشک خیلی کوچک گرم آرام که گوشه چشمم ماند عجیب بود، حالم عجیب بود. و شب هم وقت راه رفتن در کوچه ی تاریک منتهی به خانه، «تیرگی در تقابل با روشنی نیست». نمی دانم بعد از چند وقت. تنها تصویرم ازش همان طلوع عجیب و بنفش صورتی نزدیکی های صحن انقلاب بود با آن حال غریبم. در آن اسفندماه... این چیزها را گوش نمی کنم. نمی توانم. دنیای دیگری اند. نمی دانم چه طور توضیحش بدهم و البته، اینجا کسی نیست که بداند این ها چستند و با من چه کار می کنند و اصلا نمی دانم که چرا می گویم...
پ.ن۲: خیال، خیال، خیال. چه بگویم از خیل عجیب خیال ها...
پ.ن۳: ۰۰:۰۵
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده
تاريخ: چهارشنبه
26 دی
1397 ساعت: 15:20