می خواهم بگویم مدت هاست دیگر نمی توانم درباره حال و روز و احوالم چیزی بنویسم و اصلا نمی خواهم که دیگر حرفی هم بزنم به کسی و «فاصله، فاصله، فاصله» شعار این روزهایم است و بیماری آنقدر پیشرفت کرده و زخم، آنقدر چرکی شده و همه ی بدنم را گرفته که نمی دانم باید چه کار کنم و به واقع لال شده ام و همینطور دست و پا شکسته فقط دارم روزهایم را ادامه می دهم طوری که کسی چیزی نفهمد و آدم ها گاهی رنگ زردم را می بینند و صدای کم جانم را می شنوند یا چشم های سرخم خودشان را نشان می دهند و آن ها را به هزار چیز بی ربط، ربط می دهم یا ربط می دهند و من، همینطور کج دار و مریض، خیلی کج دار و خیلی مریض، فقط دارم خطی را ادامه می دهم و هر نفس را با سختی می آورم می گذارم پشت نفس دیگر تا شاید یکی از همین روزها یا روزهای کمی دورتر وجودم بالاخره وا بدهد و تحمل کردن را تمامش کند و کاسه ی دیگری نگذارد زیر کاسه های لبریزشده و وسط خیابان بیفتم و بمیرم.
زخم، آنقدر بزرگ شده و آنقدر زشت و نافهمیدنی و آزاردهنده شده و چرکی و عفونی که چهره ی اولیه خودش را از دست داده است و حتی نمی شود فهمید این زخم، که منم، دقیقا کدام زخم است؟ حالا دیگر نمی شود فهمید اصلا درد از کجاست و علت چیست. حالا علت احمقانه ترین چیزیست که می توانید از من بپرسید چون اگر هم لیستی از علت هایم داشته باشم برای شما مطلقا قابل فهم نخواهد بود و قضاوت ها و برچسب زدن هایتان همه چیز را بدتر خواهد کرد. بله، نمی شود فهمید و فقط عفونت، عفونتی تمام نشدنی و دردناک و گریه دار، همه جا را گرفته است. همه جا از سر پلک ها تا نوک انگشت های دستم را... و نمی دانم چه شد که یکهو خواستم این جمله ها را اینجا بنویسم.
همین.
*http://dreams98.blogfa.com/post/318
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده
تاريخ: سه
شنبه
29 آبان
1397 ساعت: 23:10