خرید بک لینک

1.

با یک صدای اعصاب خردکن بیدار شدم و نور دم صبح از پشت ملحفه چشمم را زد. صدا برای زنگ خانه بود. کمی روی کاناپه غلت زدم اما صدا قطع نشد. او هیچ توجهی نمی کرد. هر کی هم که پشت در بود مثل اینکه خسته نمی شد. بلند شدم و پرده ی سفید و نازک پنجره اش را کمی زدم کنار و بیرون را نگاه کردم. از لا به لای درخت ها دیده می شد. مردی میانسال با یک کلاه لبه دار آبی. با یک کیف خاکی روی دوشش و پاکتی کوچک در دستش. صدایم را بلند کردم: در می زنن انگار.

- ...

- نمی شنوی؟ بیداری؟

- همون بررسی از مرجع پستچی طبق کپی رایت دیوونه هه ست؟

- چی؟

- الان سه ماهه داره برام نامه های خیالی میاره. اول فکر کردم داره مزاحمم می شه. بعد دیدم که نه، انگار سراغ بقیه هم رفته.

- حالا نمی شه از توی اتاق بیای بیرون تا درست بفهمم چی می گی؟ چرا درو باز نمی کنی؟

- آروم تر. چی شده؟

چشم هایش پف کرده بودند. مثل قبل ها. فرقی نمی کرد که چقدر بخوابد. پنج ساعت در طول شب یا پانزده دقیقه توی اتوبوس. همیشه زود چشم هایش حالت عادی خودشان را از دست می دادند.

- می گم چرا درو باز نمی کنی؟

- آهان... دیشب تصمیم گرفتم دیگه درو براش باز نکنم.

- دیشب؟

- آره. وقت خواب. فکر کردم دیدم که خب واقعا چرا من باید همچین جنونی رو راه بدم به خونه ام؟

شروع کرده بود به راه رفتن و کارهای معمول صبح را انجام دادن. انگار که همه چیز خوب و عادی بود. یک روز معمولی در یک زندگی مطلوب در یک موقعیت کاملا عادی. دلم می خواست به این آرامی ساختگی همینطور زل بزنم.

- جنون چی؟

- همین نامه های خیالی دیگه. بررسی از مرجع پستچی طبق کپی رایت ه آدم بدی نیست. چندسال پیش تو اداره ی پست دیده بودمش یکی دو بار. اما مثل اینکه دچار یه جور بیماری روانی شده. از این اسمای عجیب غریب. کسی رو هم نزدیکش نداره که جمعش کنه. خونه داره ولی بعضی شبا تو پارک ِوسط کوچه می خوابه. من که می گم خوش به حالش انقدر که هوا خوبه... دارچین بریزم توی چایی؟

- خب حالا با تو چیکار داره؟

- دارچین رو یادم نمیاد دوست داشتی یا نه ولی یکم می ریزم. با من کاری نداره. شایدم داره. هر چندوقت یه بار یه سری کاغذ و نامه های عجیب غریب برام می آره. واسه پیرزن طبقه ی اول یه بار برگای خشک باغچه ی جلوی در رو جمع کرده بود گذاشته بود تو پاکت و برده بود دم خونه اش. بیچاره آلزایمر داره. هاج و واج مونده بوده و بعد از باغچه ای که توی بچگی خرابش کرده بوده حرف زده. پیرزن مثل بچگیش ترسیده بوده. آخرشم برگا رو ریخته پای گلدون جلوی خونه اش و در رو بسته.

- اینا رو خودش برات تعریف کرده؟

- ...

- من دارچین دوست ندارم.

نگاهم کرد. هیچی نگفت. می دانست که دارچین دوست ندارم. مطمئنم که یادش بود. همینطوری نگاهم می کرد انگار که بخواهد بهم بفهماند چقدر گذشته. می خواست خودش را بزند به فراموشی. چیزی در چشم هایش بود که همه ی این چیزها را به ام می فهماند.

- حالا تا این جاش که جالب بود. می شه نامه هاش رو بخونم؟

- تو پاکت همسایه بالایی، یه مرده ست که تنها زندگی می کنه، یه خودکار گذاشته بود. فقط یه دونه از این خودکار بیک های ساده. بی هیچ چیز دیگه ای.

- تنها زندگی می کنه؟

- یه بار از توی سطل آشغال داشت کاغذ کادوهای پاره رو جمع می کرد و صاف می کرد.

- هوم.

- ...

- هنوز پشت دره. مطمئنی نمی خوای باز کنی؟

- ...

- ما هیچ کدوم مون کره دوست نداریم. لازم نیست دربیاری.

نگاهم کرد. باز هم نگاهم کرد.

- ...

- ...

- یه بارم بغل سینما دیدمش. بلیت های پاره ی سینما رو جمع می کرد. –مواظب در کابینت باش!- یه بارم تو پاکت من یه بلیت پاره گذاشته بود. واسه ی یه فیلم از کارگردانی که اولین فیلمشو با هم دیده بودیم.

بعد از دیدن آن فیلم هم دو کتاب خریده بودیم. بعد وقت خداحافظی سر چیزی دعوا شد و یکی دو هفته سکوت. گندزدن به خاطرات خوب. این کار تخصص کداممان بود؟

- تخصصت بود دیگه. هرچند حالا که دیگه وقت این حرفا نیست. من دیرم شده چیزی نمی خورم. باشه برای تو.

و وسایلش را جمع کرد و از در پله های اضطراری رفت بیرون.

- خدافظ.

- خدافظ.

حالا من بودم و یک چای دارچین دار، خانه ی ساکت و پرنور او، و یک پستچی بررسی از مرجع دیوانه طبق کپی رایت که پشت در نشسته بود.

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 23:10

صفحه بندی