خرید بک لینک
من؟ من صبح ِتازه دست تنهایی ام را می گیرم و در برف فراوان قدم می زنم و زیر پایم صدای خردشدنش را می شنوم. با خودم آرام ام. راستش کمی هم اشک از گوشه ی چشمم می چکد و یخ می زند من اما آرام آرام، راه می روم و از هرچه توست تهی می شوم. تو را میان همان برف ها جا گذاشتم. که بباری، که بنشینی، که آب شوی. محو شی. برفی که در جای اشتباه بنشیند زودتر آب می شود و گل می شود و کثافت می شود. کودکی که بخواهد توی دست هایش برفی که از آسمان می بارد را جمع کند، جز سرما چیزی نصیبش نمی شود. دانه های برف به گرمای دست او که برسند محو می شوند. راه می روم و تو را ذره ذره، پشت سرم جا می گذارم و پشت سرت می گذارم و خالی می شوم و خوبی برف، به توانایی نادیده گرفتنش است. در برف می توان بیخیال شد و همه چیز را زیر سپیدی اش پنهان کرد. چشم هام را می بندم. کودکی بودم که دست هایم را نگه داشته بودم و می خواستم که توی دست های من بنشینی... نشد. نمی شود. برف در جای اشتباه آب می شود و محو می شود. و همان بهتر که ننشیند. و اگر نشست همان بهتر که آب شود. محو شود. زودتر. زودتر.

سردم است...

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 5:15

صفحه بندی