تمام روز جمعه را توی کمد می گذرانم و باقی اش را هم پشت لپ تاپ، هی گریه می کنم. کلافه ام. توی کمد دراز می کشم. کز می کنم. می خوابم. بیدار می شوم. آهنگ پلی می کنم. قعطش می کنم. می آیم بیرون. دوباره می روم آن تو. می نشینم پای لپ تاپ که عکس ها را دسته بندی کنم. به ترتیب آدم ها. به ترتیب اتفاق ها. مکان ها. مناسبت ها. نمی توانم. عکس ها به اسفند که می رسد گریه ام می گیرد. به هرچیزی که می رسم گریه ام می گیرد. عکس های تاری که هیچ کس ازشان هیچی نمی داند جز خودم. پوشه را می بندم. باز می کنم. این طرف و آن طرف می کنم. باید برای کلاس فردا نوشته ای داشته باشم درباره ی موضوعی که دوستش داشتم. «خانه.» نمی توانم. صفحه ی ورد را می آورم پایین. استوری می گذارم اینستاگرام. حالم خوش نیست. آدم های رودروایسی دار می بینندش. پاکش می کنم. پاهایم را تکان می دهم. چیزی کنار پایم می سوزد. دلم می خواهد کتابم را بخوانم. دلم می خواهد عکس های سفرم را سلکت کنم. دلم می خواهد لباس هایم را مرتب کنم و جمعه ی خوبی داشته باشم و برنامه بریزم بروم جشنواره. نمی توانم. نمی دانم. ریپل گذاشته ام بعد هزار سال و دارد تکه پاره ام می کند این آهنگ لعنتی... کی جای حرف پ را روی کیبورد من عوض کرده. کی زندگی من را این شکلی کرده. کی رویاهای من این شکلی شدند. چرا دیگر نمی روم دنبال کارهایی که دوست دارم. چرا خوره ی هیچ چیز نیستم. چرا انقدر متوسطم. چرا بیشتر دوستم نداشتی. چرا بیشتر دوستت نداشتم. چرا دنیا انقدر گه است. چرا ما آدم ها این شکلی ایم. چرا این آهنگ لامصب مثل قبل به هق هق ام نمی اندازد. چرا انقدر سختم. چرا نمی توانم گریه کنم. چرا نمی توانم شسته شوم. چی توی گلو و روی دل من این طور سنگینی می کند. کلافه ام. کارهام مانده. باید بروم توی کمد بخوابم.....
پ.ن:
هی بر می گردم بالای این نوشته. می خواهم حرف های جامانده ام را جا دهم لا به لای این خط ها که دلم سبک شود. نمی شود. نمی توانم. یک خط می خوانم یک خط نمی خوانم. کلافه ام. حوصله ام به خودم نمی کشد...
مزخرف!
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده
تاريخ: يکشنبه
15 بهمن
1396 ساعت: 5:15