نشسته بودم روی یکی از صندلی های انتظار تا یکی از آن اتاق های هفت و هشت و شش خالی شود. هیچکس آن بیرون منتظرم نبود. هیچکس از من خبر نداشت. دنیا یک دره ی بزرگ بود پیش پایم و سایه ی تنهایی، از همیشه بر سرم سنگین تر بود. اما خوب و آرام بودم انگار. حداقل به ظاهر. یا حتی به باطن. آرام، سنگین، بی حس. نشسته بودم روی یکی از آن صندلی ها و بیست سالگی روی دوشم بود. توی کیفم بود، روی نوک انگشت هام بود، سنجاق شده بود به لبه ی مانتوی گشادم. بیست ساله ای بودم که داشتم همه ی سعی ام را می کردم تنهایی از پس خودم و زندگی ام بربیایم.
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده
تاريخ: سه
شنبه
29 آبان
1397 ساعت: 23:10