خرید بک لینک
دارم با خودم فکر می کنم که جوانمردانه نیست. اینکه عصر تاریک شده ی این روز تعطیی که عید هم بوده، ادای عصر یک روز جمعه ی دلگیر را دربیاورد، و من به جای همه ی چیزهایی که باید بخوانم و همه ی کارهام، بنشینم پشت این میز کوچک چوبی روی زمین به گریه کردن. و حرف های آدم هایی از صدسال پیش را بخوانم که نه به من بوده اند و نه آدم هایش هیچ ارتباطی به من داشته اند و اشک، باز از چشم هام جاری شود و یادم بیاورد که با همه ی به ظاهر آزادانه گذشتن روزها و خوب و خوش دویدن ها، چقدر مثل یک گلوله ی سرکوب شده ام در درونم و باز، اندکی از همه ی حرف های زده نشده ام را که مزه ی گرد و خاک می دهند دوره کنم. فکر می کنم که این چیزها جوانمردانه نیست و من احتمالا باید آدم قوی تری می بودم. فکر می کنم که هنوز هم باید صاف بایستم و سرم را به همه ی شلوغی های زندگی ام گرم کنم و برنگردم به احساسات واقعی ام، به رقیق بودنی که هنوز دارمش، به شانزده سالگی. فکر می کنم که باید بهتر از این باشم. باید کارهایم را مرتب انجام دهم و آدم باسوادی بشوم و نوشته های خوبی بنویسم و وبلاگی داشته باشم که ارزش خواندن داشته باشد. باید از همه ی این ها بگذرم و حرف های جدی تری بزنم. به این فکر می کنم که نمی توانم دو جمله ی اول این نوشته را توییت کنم چون لوس است و باید این قسمت احتمالا بی ارزش از خودم را تنها نگه دارم طبقه ی پایین کمد، برای خودم.

این ها عزیز من، این حرف های بی سر و ته و پاره پاره ی بی ارزش، این ها و هزار هزار نگفته ی در سینه مانده ی دیگر، از چیزهاییست که انگار می کنم تو دیگر نمی فهمی... واقعا نمی فهمی؟ عزیز من؟

پ.ن۱:

چند شب پیش در کتابفروشی نشسته بودیم و به کتاب ها مشغول بودیم و به حرف های خودمان درباره شان. تقریبا شلوغ هم بود. بعد از کمی آن طرف، صدای آرام موسیقی ای آمد که من دیگر نتوانستم به حرف هایمان توجه کنم. صدای سه تار بود. آنقدر چیز ویژه ای هم به نظر نمی آمد اما من غرقش شدم و اشکی که منشا اش را نمی دانستم دوید گوشه ی چشمم. بعد که پرسیدم، گفتند برای آلبوم خداوندگار اسرار شجریان است. دو ترک اولش را در آن کتاب فروشی و شب های بعد از آن کتابفروشی در خانه و همین حالا وقت نوشتن این پست گوش کردم، و گرم اشک ریختم... برای شما هم می گذارمش.

ترک اول

ترک دوم

پ.ن۲:

از بیرون اتاق صدای خنده ی بچه ها می آمد، صدای خنده و بازی کردن، و من واقعا نمی توانستم تحمل کنم و می خواستم به جای دیگری بروند. هر کاری کردم، هر چقدر گذشت، دیدم نمی توانم تحمل کنم. و این، چیز وحشتناکی نیست؟ صدای خنده را تحمل نکردن؟...

پ.ن۳: چقدر که برای اینجا دلتنگم.

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: چهارشنبه 26 دی 1397 ساعت: 15:20

صفحه بندی