خرید بک لینک
یازده صبح روز جمعه. هوای پاییز خودش را تا توی خانه کشانده بود و من با موهایی کثیف، در اتاقی کثیف، لبهی تخت نامرتبم نشسته بودم و با اینکه حال بدی نداشتم بلند نمیشدم و داشتم هیچ کدام از کارهای زیاد، ضروری، و تلنبارشدهام را انجام نمیدادم. دلم میخواست همینطور توی سرم به آدمها فکر کنم. فکرهای دیشب کافیام نبود. همینطوری بهشان فکر میکنم و توی سرم خیالشان میکنم انگار که بیشتر دارمشان. فکر و خیال به همین دردها میخورد. به درد نداشتهها. یازده صبح روز جمعه لبهی تخت نشسته بودم و هیچ کاری نمیکردم که نل زنگ خانهام را زد. از اتاق بیرون رفتم و قبل از اینکه در را باز کنم، آمد تو. سرحال، خندان. و حتی فکر میکنم که خوشحال. دو-سه تا کیسهی خرید دستش بود و با پا در را بست و همانطور بلند بلند شروع کرد به سلامکردن و حرفزدن. منتظر واکنش من نبود. انگار هم من را می دید هم نمی دید. تقریبا ماتم برده بود اما سعی می کردم لبخند بزنم. می دانم که موفق بودم. یک لبخند کشدار بزرگ از سر ذوق و تحسین و تعجبی شیرین. خوب بلدم. شده ام تصویرگر چیره دست تصویرهای قلابی خودم. با تردید و خنده گفتم: خوبی؟ و در حالی که داشت چند سیب زرد را می انداخت توی سینک به تعریف کردن ماجرایش از اتفاقی که در خیابان دیده بود ادامه داد و جوابی بهم نداد. نگاهش می کردم. معمولی نبود. سرزنده بود و این سرزنده بودن هیج عادی نبود. نل من همیشه معمولی بود. همیشه طوری که هیچ حس خاصی در چهره اش نبود. همین بود که همیشه می نشست روی مبل و من پتو را می پیچاندم دور خودم و راحت همه ی حرف هایم را به اش می زدم. می شنوید، می فهمید، و صورتش هیچ فرقی نمی کرد. این هیچ فرقی نکردن، این بی حسی را دوست داشتم؟ نمی دانم. هیچ وقت نتوانستم بفهمم. اولین بار است که فکر می کنم چی را دوست داشتم و چی را نه. مگر اهمیتی دارد.

چه شده بود که آمده بود اینجا، سراغم؟ این را ازش نپرسیدم. دلش برایم تنگ شده بود؟ نه. دل او هیچوقت تنگ نمی شد. دلتنگی برای من بود. از اول من این نقش را بر عهده گرفته بودم. من بودم که دلتنگ می شدم و شاید به بقیه فرصت این را نمی دادم که نقش من را تجربه کنند. اما حالا همه چیز فرق کرده بود. روزها بود که هیچچی شبیه گذشته اش نبود. من هم نبودم. مجبور بودم که نباشم. پشت تمام نقش های خودم را در واقعیت خالی کرده بودم. پست هام را ترک کرده بودم. مجبورم کرده بودند که این کار را بکنم. حالا همه چیز توی سرم بود. حتی گاهی آنجا هم چیزی نبود. داشتم تهی می شدم. این تغییر اوضاع، چیزی را عوض کرده بود؟ نمی دانم. نه. می دانم که دل او هیچوقت تنگ نمی شد آنقدر که بخواهد بخاطرش کاری بکند.

نگاهش می کردم و توی سرم باهاش حرف می زدم. جمله هام را دیگر به زبان نمی آوردم. گمان می کردم که کارمان از به زبان آوردن جمله ها و گفتگوهای ذهنی گذشته بود. اگر نگذشته بود که این همه روز را نمی گذراندیم بی حرف. بی خبر از هم. با فاصله. روزهایی طولانی تنها حاوی چند دیالوگ مطلقا ضروری. - کارتت رو فرستادن خونه ی من. - اون کتابی که دستته رو می خوام. - گفتی با قاعده های داستان نویسیم چیکار کنم؟ - همه رو انداختم دور. و حرف هایی که زده نمی شدند. حتی در سر هم مرور نمی شدند. که دلم برات تنگ شده. که کمَت داشتم. که کمَت داشتم. که کمَت داشتم.

- برای ناهار نمی مونم. باید برم. اومدم حالت رو بپرسم و یه سری بزنم.

- باشه.

چند ثانیه گذشت و بعد من زدم زیر گریه.

- چته؟!

دلم نمی خواست باهاش حرف بزنم. گریه ام برای این نبود که می خواست برود. برای این نبود که آمده بود. گریه ام برای خاطر کلمه هایی بود که داشتند هرز می رفتند. وقتی واقعا نمی خواست حالم را بداند چرا این حرف را می زد؟ گریه ام برای خاطر ظواهر الکی بود. برای اینکه او هم داشت می شد یکی مثل همه. یک غریبه ی دیگر. یک رابطه ی قلابی. امن و مطمئن. با رعایت فاصله ی مطمئنه. با ظاهری قشنگ و شیرین. آه ای بهترین دوست من نل...

رفتم توی اتاق و حرف هایم را در سرم ادامه دادم. «بدم میاد از اینکه بشی یه غریبه. یه دوست غریبه. که هم باشی هم نباشی. تحمل این حالت جدید ایده آل رو ندارم. بدم میاد نـ...» و صدای بسته شدن در خانه، راه رفتن حرف ها را در سرم متوقف کرد. نیمروز جمعه، من با موهایی کثیف، در اتاقی کثیف، روی تخت نامرتبم نشسته بودم و دنیا چند درجه تاریک تر شده بود.

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 23:10

صفحه بندی