چه شده بود که آمده بود اینجا، سراغم؟ این را ازش نپرسیدم. دلش برایم تنگ شده بود؟ نه. دل او هیچوقت تنگ نمی شد. دلتنگی برای من بود. از اول من این نقش را بر عهده گرفته بودم. من بودم که دلتنگ می شدم و شاید به بقیه فرصت این را نمی دادم که نقش من را تجربه کنند. اما حالا همه چیز فرق کرده بود. روزها بود که هیچچی شبیه گذشته اش نبود. من هم نبودم. مجبور بودم که نباشم. پشت تمام نقش های خودم را در واقعیت خالی کرده بودم. پست هام را ترک کرده بودم. مجبورم کرده بودند که این کار را بکنم. حالا همه چیز توی سرم بود. حتی گاهی آنجا هم چیزی نبود. داشتم تهی می شدم. این تغییر اوضاع، چیزی را عوض کرده بود؟ نمی دانم. نه. می دانم که دل او هیچوقت تنگ نمی شد آنقدر که بخواهد بخاطرش کاری بکند.
نگاهش می کردم و توی سرم باهاش حرف می زدم. جمله هام را دیگر به زبان نمی آوردم. گمان می کردم که کارمان از به زبان آوردن جمله ها و گفتگوهای ذهنی گذشته بود. اگر نگذشته بود که این همه روز را نمی گذراندیم بی حرف. بی خبر از هم. با فاصله. روزهایی طولانی تنها حاوی چند دیالوگ مطلقا ضروری. - کارتت رو فرستادن خونه ی من. - اون کتابی که دستته رو می خوام. - گفتی با قاعده های داستان نویسیم چیکار کنم؟ - همه رو انداختم دور. و حرف هایی که زده نمی شدند. حتی در سر هم مرور نمی شدند. که دلم برات تنگ شده. که کمَت داشتم. که کمَت داشتم. که کمَت داشتم.
- برای ناهار نمی مونم. باید برم. اومدم حالت رو بپرسم و یه سری بزنم.
- باشه.
چند ثانیه گذشت و بعد من زدم زیر گریه.
- چته؟!
دلم نمی خواست باهاش حرف بزنم. گریه ام برای این نبود که می خواست برود. برای این نبود که آمده بود. گریه ام برای خاطر کلمه هایی بود که داشتند هرز می رفتند. وقتی واقعا نمی خواست حالم را بداند چرا این حرف را می زد؟ گریه ام برای خاطر ظواهر الکی بود. برای اینکه او هم داشت می شد یکی مثل همه. یک غریبه ی دیگر. یک رابطه ی قلابی. امن و مطمئن. با رعایت فاصله ی مطمئنه. با ظاهری قشنگ و شیرین. آه ای بهترین دوست من نل...
رفتم توی اتاق و حرف هایم را در سرم ادامه دادم. «بدم میاد از اینکه بشی یه غریبه. یه دوست غریبه. که هم باشی هم نباشی. تحمل این حالت جدید ایده آل رو ندارم. بدم میاد نـ...» و صدای بسته شدن در خانه، راه رفتن حرف ها را در سرم متوقف کرد. نیمروز جمعه، من با موهایی کثیف، در اتاقی کثیف، روی تخت نامرتبم نشسته بودم و دنیا چند درجه تاریک تر شده بود.
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده