خرید بک لینک
*استادم، بین تمرین کردن های من، داشت از ماه گرفتگی و انرژي و تاثیرهای شش ماهه و اعتقادهای گذشتگان و خودش حرف می زد و از علم و از چه و چه و چه. وسط هایش جمله ای گفت که تمرینم را قطع کردم و خیره ماندم و حرفش را توی سرم تکرار کردم و مهجورانه همه ی سعی ام را کردم که یادم بماند. گفت توی ماه گرفتگی اگه تصمیمی بگیرید، از گذشته تون بِکَنید، سرنوشت خوبی براتون رقم می خوره ایشالا... یا یک چیزی توی همین مایه ها. این را درست وقتی شنیدم که روز قبلش کنده بودم از گذشته ام. نه که فقط کنده باشم، که پرتش کرده بودم توی دره و بنزین هم ریخته بودم رویش. آتشش نزده بودم چون فکر می کردم ممکن است به نگاه کردن جنازه ها یک وقتی نیاز پیدا کنم. از دور، همان ته دره، یک لاشه ی سیاه از هر چیزی. هر چیزی که یک وقت زنده بوده توی زندگی ام و گرمایش را در تنم حس کرده بودم. من در همه ی این سال ها هیچوقت چیزی را آتش نزده بودم. تهش همین پرت کردن ته دره و بنزین ریختن بود، که بهترین چیز بود. وقتی واقعا کنده بودم یعنی کنده بودم. خودم می فهمم. خودم می فهمم چه وقتی کندن ها و دورشدن هام واقعی ست و چه وقت غیرواقعی. استادم این حرف را زد و دلم خواست حرفش را باور کنم. باور هم کردم، چون این فعلا برایم بهترین چیز بود. خودم را می دیدم که گذشته ام را پرت کرده ام ته دره و راه افتاده ام توی جاده. که تنها، وسط جاده ای کوهستانی ایستاده ام که پیچ دارد و تهش معلوم نیست و راهش دراز است. این زندگی بود که پیش پای من بود نه دره. اگرچه هم که تنها بودم در جاده، اما دو سه عزیزی کنار جاده همیشه برایم بودند که هروقت می خواستم می توانستم بروم پیش شان نفس تازه کنم و اگر زمین می خوردم، بودند که به دادم برسند. که بودنشان همان نزدیکی و اینکه می دانستم نگاهم می کنند و لبخند می زنند دلم را قرص می کرد. و البته خدایی که بالای سرم بود. پشت همان ابرهای سفید و پرحجم جاده ی کوهستانی. تنها بودم، اما تنها نبودم. تنهایی هم سطوح مختلفی دارد. به هر حال هر کسی توی جاده ی خودش تنهاست...

*دیشب یک ماه گرفتگی چند ساعته اتفاق بود. ماه ساعت ها توی آسمان سرخ بود و به خودش می پیچید. و آرام بود. انگار که خون می خورد و آرام بود.

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 23:10

صفحه بندی