خرید بک لینک
[اون بیرون داره نم نم بارون زمستونی میاد. من روی آخرین صندلی از آخرین ردیف سالن بزرگ و مستطیلی کتابخونه نشستم و همه ی دورم رو کتاب های قدیمی باارزش گرفتن و بی اینکه دست خودم باشه، دارم فکر می کنم. بعد بی هوا بلاگفا رو باز می کنم و شروع می کنم.]

دلم میخواد یکی رو دوست داشته باشم. یکی رو زیاد دوست داشته باشم و اونم، بذاره. بذاره که دوسش داشته باشم. نگاش کنم. بخواد. یکی رو دوست داشته باشم که آروم شم ازش و دیگه نخوام به کسای دیگه فکر کنم. دوست داشتن تو، دوست داشتن زیاد تو، که تا دنیا دنیاست حاضر نیستم ازم جداش کنن، دیگه بهم آرومی نمیده. چون تو نمیخوای. چون تو خوشحال نیستی از این حجم من. بهم اضطراب میده و ترس. هروقت که توی دلم یه حرکت کوچیکی می کنه، بیشتر از قبل توی خودم جمع می شم.بیشتر توی خودم فرو می رم. چشمام دو دو می زنه و فکر می کنم اشتباهی ام. کاش میومدی و خوب می کردی حالمو، کاش خبر داشتی و میشد گفت، کاش اندازه تعیین نمی کردی واسم.

دلم می خواد یکی رو تا سر حد آروم شدن دوست داشته باشم...

پ.ن:

و بگذارد.

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: چهارشنبه 26 دی 1397 ساعت: 15:20

صفحه بندی