خرید بک لینک
از میان خستگی و آشفتگی بیدار می شوم، پناه می برم زیر چادر مشکی، پله ها را می روم پایین که برسم به هیئت آشنا، هیئت آشناست، همیشه آشناست، و من اولین ضرب های محکم را که می شنوم اشک هام راه می افتد، می روم یک گوشه ی تاریک که کسی نیست، زیر سایه ی یکی از علم ها، چادرم را به خودم می پیچانم، به صداها گوش می کنم و بی پناهی ام زیر چادر وول می خورد، بغض می کنم، بغض های پشت سر هم، آدم های هیئت همان آدم های همیشه اند، نوحه ی ساده ایست، و مراسم هنوز آنقدرها شروع نشده، دلم می خواهد پشت هم گریه کنم، نمی کنم، اصلا نمی توانم که بکنم، اشک داغی از آن بالا می افتد روی دست هام، فکر می کنم که تا سال پیش و بعد فارغ التحصیلی حتی، حداقلش اندکی دستم به هیئت و زیارت عاشوراهای صبح مدرسه بند بود، فکر می کنم که چقدر نیستم، که چقدر دستم به هیچ کجا بند نیست، چقدر انگار بریده و تک افتاده ام. همیشه ترسیده ام از این ماجرا دور بمانم، از این خاندان بی نصیب، همیشه ترسیده ام رنجم را به ام ندهند، ترسیده ام از این سیاهی ها سهم نداشته باشم و گیر سیاهی هایی بیفتم که بی نام و نشان اند، که به ناکجا اند، به این فکر می کنم که همیشه تا شب پنجم طول می کشد سدم شکسته شود، که تحلیل ها را کنار بگذارم و از گوشه ی اتاق دربیایم و پایم کشیده شود به همین چند بررسی از مرجع دقیقه طبق کپی رایت هیئت جلوی خانه، به این فکر می کنم که همیشه و هرسال همین حال را دارم، همین ترس ها را، به این فکر می کنم که این بار انگار جور دیگری دور ام، دلم می لرزد، دلم عجیب می لرزد، نمی دانم چه کار کنم، دستم را به چی بگیرم، به کدام پارچه بند کنم که میانه ی میدان باقی بمانم، که از این دورتر نشوم، که از این دورتر خیلی ترسناک است، دلم نزدیکی می خواهد، و همانجا توی سایه ی تاریک، به بلیت کربلا فکر می کنم، دلم می خواهد بروم، کسی پشت بلندگو می گوید اللهم الرزقنا زیارت الحسین یوم الاربعین، بغض می کنم، دلم می خواهد بروم، بی پناهی ام زیر چادری که سفت گرفته ام بی قراری می کند، دلم نزدیکی می خواهد...

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 23:10

صفحه بندی