باید برای دانشکده مطلبی بنویسم. نه اینکه به من سفارشی کرده باشند، نه. مطلبی که خودم رفته ام سراغ این انجمن و آن کانون دنبال چاپ کردنش. مطلبی که دغدغه ی شخصی ام است و منتشرشدنش الان، در این روزها، برای من و برای خیلی «چیزها» از اوجب واجبات است. مطلبی که ماه هاست درباره اش فکر کرده ام، خوانده ام، گفتگو کرده ام، بالا و پایین کرده ام، که درباره اش صفحه ها و صفحه ها حرف دارم برای زدن. اما هنوز ننوشته ام اش و نمی توانم بنویسم به این خاطر که لنگ جمله ی اولم. بله. نمی دانم چه طور شروعش کنم. و هرچه فکر می کنم، به نتیجه ای نمی رسم. نمی دانم بخاطر ترسم است یا بخاطر مهم بودنش است یا بخاطر وسواسم است که هی بدتر می شود یا بخاطر همین مرض ن بررسی از مرجع نوشتن طبق کپی رایت و نتوانستنی که این مدت درگیرش ام. هرچه که هست، باید بنویسم. باید همه چیز را بنویسم و فقط خدا می داند که چقدر بررسی از مرجع نوشتن طبق کپی رایت ی و ثبت کردنی دارم از این روزهام و چقدر دارم زندگی ام و جوانی را حیف می کنم که نمی نویسم، و باید مطلبم را بنویسم چون به همه گفته ام که می نویسم. گفته ام که در راه است. بعد همه ی روز به این فکر می کنم که چه طور شروعش کنم؟ چند جمله توی ذهنم می آید و می رود و به نتیجه ای نمی رسم. حتی نمی دانم که لحنش باید چه طور باشد. چه شکلی باشد. روایت باشد یا خشک و جدی باشد. از تاریخ حرف بزند یا از امروز. از دین بگوید یا از فرهنگ. از حکومت و سیاست بگوید یا از اجتماع. اه. نمی دانم. فقط خواستم از این نتوانستن جایی حرف بزنم. خواستم از نتوانستن بنویسم تا شاید نوشتنم بیاید. خواستم نوشته ی بی ارزشم درباره ی نتوانستن را پست کنم تا شاید در برابر وسواس هایم قوی تر شوم. شاید.
پ.ن: یک عالم حرف دارم که باید در این وبلاگ بزنم. یا در اینجا هم نزدم باید برای خودم ثبت کنم. اما ننوشته ام و نمی نویسم و دچار وسواس و ترس از ثبت نکردن ام همزمان. ترس اینکه همه چیز از یادم برود. ترس اینکه می دانم جزئیات مهمان سر من نخواهند ماند. وقت نمی شود اما باید بنویسم. هم روزهای عجیبی ست هم روزهای سختی ست هم روزهای خوبی ست. جوانی ام را دوست دارم. دویدن هام و کارهام و خواندنی هام و دغدغه هام را دوست دارم. وقتم کم است. حالا باید بروم. بازمی گردم و خواهم نوشت. اگرچه که شاید بیهوده باشد اما قول می دهم، به خودم.
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده